دست برآوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست برآوردن . [ دَ ب َ وَ دَ ] (مص مرکب ) دست بیرون آوردن . خارج ساختن دست از چیزی : برآری دست از آن برد یمانی نمائی دست برد آنگه که دانی . نظامی . کنونت که دست است دستی بزن دگر کی برآری تو دست از کفن . سعدی . و رجوع به ترکیب دست برآوردن ذیل دست شود. ◄ رها ساختن دست : دست برآوردم از آن دست بند راه زنان عاجز و من زورمند. نظامی . ◄ برون کردن دست برای انجام دادن کاری . جنباندن و به حرکت درآوردن دست برای آنکه کاری انجام گیرد : به عیاری برآر ای دوست دستی برافکن لشکر غم را شکستی . نظامی . ◄ کنایه از دعا کردن و شفاعت نمودن . (برهان ). شفاعت و دعا کردن . (انجمن آرا) (آنندراج ). تضرع کردن . (ناظم الاطباء). دست به دعا برداشتن و به راز و نیاز پرداختن : چو کار از دست شد دستی برآورد صبوری را به سرپائی درآورد. نظامی . دویدم تا به تو دستی درآرم بدست آرم ترا دستی برآرم . نظامی . زآفت این خانه ٔ آفت پذیر دست برآور همه را دست گیر. نظامی . یکی آنکه هرگه که دست نیاز برآرم به درگاه دانای راز. سعدی . هنوزت اجل دست خواهش نبست برآور به درگاه داداردست . سعدی . اگر بنده ای دست حاجت برآر وگر شرمسار آب حسرت ببار. سعدی . شنیدم که سالی مجاور نشست چو فریادخواهان برآورد دست . سعدی . برآر دست تضرع ببار اشک ندم ز بی نیاز بخواه آنچه بایدت به نیاز. سعدی . جهاندیده بعد از دو رکعت نماز به داور برآورد دست نیاز. سعدی . که ناچار چون درکشد ریسمان برآرد صنم دست فریادخوان . سعدی . جز این بت که هر صبح از اینجا که هست برآرد به یزدان دادار دست . سعدی . چو شاخ برهنه برآریم دست که بی برگ زین بیش نتوان نشست . سعدی . بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گل . سعدی . ◄ خروج کردن . غوغا و غلبه کردن . به طغیان آمدن . به جنبش درآمدن برای دفع کسی یا در مقام اعتراض به کسی یا چیزی . قیام و اقدام کردن برای تحقق دادن امری . برجوشیدن : به نرماشیر جنگی عظیم ببود و رعایا هم جمله دست برآوردند بر سپاه خراسان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٣٩). چون ... از هرمز بستوه آمده بودند دست برآوردند و او را بگرفتند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٩). اهل یمن دست برآوردند و یک تن را از حبشیان زنده نگذاشتند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٦). بنواسرائیل دست برآوردند و آن نبی را بکشتند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٥). جهان بر قباد بشورید و از اطراف دست برآوردند و بزرگان فرس جمع شدند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٥). چون طفل بود از همه اطراف مفسدان دست برآورده بودند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦٦). چون خبر وفات او نشر شد عوام شهردست برآوردند و حشم او را... پایمال مثله و نکال کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٧٣). چند غلام از آن او دست برآوردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). نواقبالی برآرد دست ناگاه کند دست دراز از خلق کوتاه . نظامی . غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست . سعدی (کلیات ص ٣٨٧). ♦ دست استیلا برآوردن ؛ به طغیان و تسلط و عصیان و آشوب پرداختن : چنین تاخصم لشکر در سر آورد رعیت دست استیلا برآورد. نظامی . ♦ دست با کسی برآوردن ؛ با او معارضه و مقابله کردن : رعیت را نرسد دست با لشکری برآوردن . (تاریخ بیهقی ). ◄ غالب آمدن . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). فائق آمدن . چیره شدن بر : دست بر این قلعه ٔ قلعی برآر پای در این ابلق ختلی درآر. نظامی . در هر آنجا که برآرد موش دست نیست گربه یا که نقش گربه است . مولوی . ♦ دست برآوردن از کسی ؛ او را مقهور و مغلوب کردن : چو خسرو زآن جهانجوی ستمگر برآرد دست بازآید بر این در. نظامی . ◄ ظاهر شدن . پیدا آمدن . در میان آمدن : تو گندم کار تا هستی برآرد گیا خود در میان دستی برآرد. نظامی . ◄ دعوی نمودن . (برهان ). دعوی کردن . (انجمن آرا) (آنندراج ). ادعا کردن . (ناظم الاطباء). ◄ تربیت کردن . (برهان ). تربیت یافتن . (انجمن آرا) (آنندراج ).