دست بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست بستن . [ دَ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) بستن دست . مقید کردن دست . گرفتار ساختن . به بند کردن : که گوید برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند. فردوسی . چنین گفت لشکر به بانگ بلند که اکنون به بیچارگی دست بند. فردوسی . صواب آید روا داری پسندی که وقت دستگیری دست بندی . نظامی . ناصحان را دست بست و بند کرد ظلم را پیوند در پیوند کرد. مولوی . چو خضر پیمبر که کشتی شکست وزو دست جبار ظالم ببست . سعدی . هنوزت اجل دست خواهش نبست برآور به درگاه دادار دست . سعدی . کف نیاز بحق برگشای و همت بند که دست فتنه ببندد خدای کارگشای . سعدی . به نیکمردان یارب که دست فعل بدان ببند بر همه عالم خصوص بر شیراز. سعدی . باش تا دستش ببنددروزگار پس بکام خویشتن مغزش برآر. سعدی . بروزگار تو ایام دست فتنه ببست به یمن تو در اقبال بر جهان بگشاد. سعدی . تقصیب ؛ هر دو دست به گردن بستن . (از منتهی الارب ). غُل ّ؛ دست واگردن بستن . (تاج المصادر بیهقی ). دست با گردن بستن . (ترجمان القرآن جرجانی ). کتف ؛ دست از پس بستن . (تاج المصادر بیهقی ). ♦ دست بر کاری بستن ؛ ابرام و استادگی در آن کار کردن . (از آنندراج ). ♦ دست بستن از ؛ دست کوتاه کردن از. تصرف و دخل نکردن در. (یادداشت مرحوم دهخدا) : از وقف کسان دست بباید بسزا بست نیکو مثلی گفته است العار و لا النار. منوچهری . ◄ دست به سینه ایستادن . جهت احترام کسی به حرمت ایستادن . به احترام ایستادن : یک نشانی که بخندد پیش تو یک نشان که دست بندد پیش تو. مولوی . اندرین فکرت بحرمت دست بست بعد یک ساعت عمر از خواب جست . مولوی . ◄ جلوگیر شدن . مانع شدن : ز خوش متاعی بازار عشق میترسم که دست حسن ببندد کساد بازاری . عرفی (از آنندراج ). ♦ دست خدمت بستن ؛ از خدمت بازداشتن : گر او را هرم دست خدمت ببست تو را بر کرم همچنان دست هست . سعدی (کلیات ص ١٥٨). ◄ در تنگنا قرار دادن . دور از امکانات کردن . ♦ دستم را بسته است ؛ نمی گذارد مطابق اراده ٔ خود کار کنم . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ دست به تخته بستن و دست بر تخته بستن ؛ معطل و بی کار گردانیدن . (آنندراج ). ◄ نوعی از سیاست مقرری است . (آنندراج ) : خوش اختلاط گرم بآن طره می کند آخر به تخته باد صبا دست شانه بست . اثیر (از آنندراج ). ♦ دست بر چوب بستن ؛ عاجز گردانیدن و بی دخل کردن . ۩ نوعی سیاست مقرری است . (آنندراج ) : بر چوب بسته غیرت من دست شانه را دست این چنین به زلف نسیم صبا نیافت . صائب (از آنندراج ). ♦ دست بر کتف بستن ؛ در سختی و تنگنا قرار دادن : زور سرپنجه ٔ جمالش دست تقوی شکسته و دست قدرت صاحبدلان بر کتف بسته . (گلستان سعدی ). ♦ دست بر کسی بستن ؛ در خرابی او بودن . (آنندراج ) : ای که بهر قتل مخلص دست داری بر کمر خوش دگر دستی بر این نخجیر لاغر بسته ای . مخلص کاشی (از آنندراج ). ◄ برتری و پیشی یافتن : به دست حسن دست گلرخان بست که دیده در چمن گلرخ از آن دست . کاتبی . ♦ دست کسی را از پشت بستن یا بسته بودن ؛ از او بسی بهتر یا بدتربودن در امری . در خوبی یا بدی از او گذشته بودن : دست شمر را از پشت (به پشت ) بسته است ؛ از او بی رحمتر است . ♦ دست حجت کسی را بستن ؛ او را خاموش و ساکت کردن : به سودا چنان بر وی افشاند دست که حجاج را دست حجت ببست . سعدی . ◄ زبون و بی مقدار کردن کسی . (آنندراج ).