دست بسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست بسته . [ دَ ب َ ت َ / ت ِ ](ن مف مرکب ) کسی که دستهایش را بسته باشند. کسی که دستانش مقید باشد. مقید. بندکرده . بسته دست . دست به زنجیر بسته . (ناظم الاطباء). مقابل دست باز : سعدی چو پای بند شدی بار غم بکش عیار دست بسته نباشد مگر حمول . سعدی . ♦ دست بسته تسلیم کردن ؛ مقید و بندکرده سپردن چنانکه دزدی را به زندان . ♦ دست بسته بودن ؛ مقید و غیر آزاد بودن . مجال اقدام کردن نداشتن : تهیدستان را دست دلیری بسته است . (گلستان سعدی ). ♦ دستم بسته مانده است ؛ فلان اسباب مرا برده اند و کار کردن من میسر نیست . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ زبون و مغلوب . (آنندراج ). بی قوت و وسیله : مظلوم دست بسته ٔ مغلوب را بگو تا چشم بر قضا کند و گوش بر رضا. سعدی . ◄ کنایه از بخیل و خسیس . (برهان ). بخیل . (آنندراج ). خسیس و لئیم . (ناظم الاطباء).ممسک . ◄ نمازگزارنده . (برهان ). مصلی . (آنندراج ). مشغول به نماز. (ناظم الاطباء). ◄ عجیب و غریب، و آن صفت کار واقع شود. چنانکه گویند: فلانی کار دست بسته کرد. (غیاث ) (آنندراج ). ◄ بسته شده بوسیله ٔ دست : این عمامه که دست بسته ٔ ماست باید باین بستگی بدست ناصر دین آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٧). ◄ کنایه از خواندن نماز با دستهای بسته یعنی دستها را بر روی سینه گذاشته نماز خوانند، ضد دست باز. (ناظم الاطباء). دست به سینه . چون اهل سنت و جماعت دستها بر هم نهاده ایستادن در نماز. چون سنیان دست بر هم نهاده نماز کردن . مانند سنیان دو دست بر بالای شکم بر هم نهاده ایستادن در قیام . دو دست را بر هم نهاده به نماز ایستادن به رسم اهل سنت و جماعت، مقابل دست باز که رسم شیعه است . (یادداشت مرحوم دهخدا).