دست داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست داشتن . [ دَ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از توانا بودن بر چیزی . (آنندراج ). تسلط داشتن .قدرت داشتن . مسلط بودن . مقتدر بودن . قادر بودن . امکان داشتن . توانائی داشتن . دسترسی داشتن : مردم اگر چند با شرف گفتار است چون به شرف نوشتن دست ندارد ناقص بود چون یک نیمه از مردم . (نوروزنامه ). جز جوانی و خوبیت کاین هست بر همه پایگه تو داری دست . نظامی . وگر دست داری چو قارون بگنج بیاموز پرورده را دسترنج . سعدی . بلند از میوه گو کوتاه کن دست که کوته خود ندارد دست بر شاخ . سعدی . گر دست بجان داشتمی هم چو تو بر ریش نگذاشتمی تا بقیامت که برآید. سعدی . چکنم دست ندارم بگریبان اجل تا به تن در ز غمت پیرهن جان بدرم . سعدی . ◄ متصرف بودن . در دسترس و اختیار داشتن : تا مرا بود بر ولایت دست بودم ایزدپرست و شاه پرست . مسعودسعد. هرکسی را بقدر ملکی هست که بر آن ملک حکم دارد و دست . اوحدی . ♦ دست به خارج داشتن [ تاجر ] ؛ باب تجارت با بیرون از کشور بازداشتن . امکان داد و ستد با کشورهای دیگر او را بودن . ◄ در خفا در کاری دخالت داشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). مداخله داشتن در کاری . دخالت داشتن . دخالت کردن . شریک بودن : ز داد تو بینم همی هرچه هست دگر کس ندارد در این کار دست . فردوسی . ♦ دست داشتن با کسی ؛ با او همدست بودن . ◄ مهارت داشتن . سررشته داشتن . اطلاع بسیار داشتن . نیکو دانستن . تسلط داشتن . آگاهی داشتن . علم داشتن : فلان در ساز، در ساعت سازی، در تاریخ دست دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا) : دست دارد بکتاب و دست دارد بسلیح این بسی برده بکار و آن بسی کرده زبر. فرخی . دل من بر تو دارد استواری که تو در هر صناعت دست داری . نظامی . چنان در سحرکاری دست دارد که سحر سامری بازی شمارد. نظامی . این دست سلطنت که تو داری بملک شعر پای ریاضتت به چه در قید دامنست . سعدی . یکی در نجوم اندکی دست داشت ولی از تکبر سری مست داشت . سعدی . در ترتیب انشاء هم دستی داشت مدتی مستوفی کاشان بود. (تذکره ٔ نصرآبادی ص ١٠٧). ♦ دستی تمام در کاری داشتن ؛ نیک بر آن آگاه یا مسلط بودن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : کارم ز دست رفت چو بردی دلم تمام دستی تمام داری در کار دلبری . مکی طولانی . بیا تا چه داری ز شمشیر و جام که دارم درین هر دو دستی تمام . نظامی . اودر صنعت موسیقار دستی تمام داشته است . (المعجم ). درفلسفه و علم نجوم دستی تمام داشت و اهل فضل را حرمتی تمام داشتی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٣٦). ◄ رها کردن . دست برداشتن . دست کشیدن . کناره گرفتن . کرانه گرفتن : دست از سر کسی داشتن ؛ او را به حال خود رها کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : گفت [ خواجه احمد حسن ] مرو تو [ خواجه بونصر ] بکاری که پیغامی است به مجلس سلطان و دست از من نخواهد داشت . (تاریخ بیهقی ص ١٤٦). خرابی داشت از کار جهان دست جهان از دستکار این جهان رست . نظامی . سرانجام در دیر کوهی نشست ز شغل جهان داشت یکباره دست . نظامی . داشت از تیغ و تیغبازی دست فارغانه به رود و باده نشست . نظامی . از سر صدق شد خدای پرست داشت از خویشتن پرستی دست . نظامی . گفت زنهار دست ازو دارید یار آزرده را میازارید. نظامی . زن داشت در آن زمان ازو دست آن بند و رسن همه برو بست . نظامی . سر مکش از صحبت روشندلان دست مدار از کمر مقبلان . نظامی . باز را گویند رو رو باز گرد از سر ما دست دار ای پایمرد. مولوی . که ای شوخ چشم آخرت چند بار بگفتم که دستم ز دامن مدار. سعدی . بد اوفتند بدان لاجرم که درمثلست که مار دست ندارد ز قتل مارافسای . سعدی . بکن چندانکه خواهی ناز بر من که من دستت نمیدارم ز دامن . سعدی . من از تو دست نخواهم به بیوفائی داشت تو هر گناه که خواهی بکن که معذوری . سعدی . از دامن تو دست ندارم که دست نیست بر دستگیر دیگرم امید دستگیر. سعدی . دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا جان رسد بجانان یا جان ز تن برآید. حافظ. تو از فشاندن تخم امید دست مدار که در کرم نکند اشک نوبهار امساک . صائب . من دست ز چشم داشتم مدتهاست چون چشم ز من دست ندارد چکنم . ؟ (از امثال و حکم دهخدا). ◄ نفرین کردن و لعنت کردن . (ناظم الاطباء). اما این معنی ظاهراًمأخوذ از دست برداشتن برای دعا یا نفرین است . ◄ کنایه از بازماندن . (آنندراج ). ◄ دیری و درنگی کردن . (ناظم الاطباء). ◄ دست آوردن . (آنندراج ). دست یافتن . دست رسیدن . دست کردن . و رجوع به دست بداشتن در ردیف خود و دست داشتن درترکیبات دست شود.