دست نمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست نمودن . [ دَ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از قدرت ظاهر کردن و اظهار قوت و قدرت . اظهار جاه و سلطنت نمودن : یکی برخروشید چون پیل مست سپر بر سر آورد و بنمود دست . فردوسی . ندانی که پیش که داری نشست بر شاه منشین و منمای دست . فردوسی . مرا نیز ار بود دستی نمایم وگرنه در دعا دستی گشایم . نظامی . تو به مه دستی نمودی وآفتاب زرد گشته در زمین بگریخته . امیرخسرو دهلوی . ♦ دست نمودن خورشید ؛ اشاره به طلوع آن است : چو خورشید بنماید از چرخ دست برین دشت خیره نباید نشست . فردوسی . چو بنمود خورشید بر چرخ دست شب تیره بار غریبان ببست . فردوسی . رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ٤٤ شود. ◄ گویا انگشت برداشتن و یا دست برافراختن بوده است به علامت انکار. (یادداشت مرحوم دهخدا). برافراشتن دست است به نشانه ٔ انکار : یکی گر دروغ است بنمای دست بمان تا بگویم همه هرچه هست . فردوسی . سه دیگر چنین است رویم که هست یکی گر دروغ است بنمای دست . فردوسی . نگه کن مرا تا مرا نیز هست اگر هست بیهوده بنمای دست . فردوسی . ◄ نشان دادن صدر و مسند و مجلس . صدر و مسند و مجلس نمودن . (برهان ) : چو تنگ اندرآمد بجای نشست به هر مهتری شاه بنمود دست . فردوسی .