دست نهادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست نهادن . [ دَ ن ِ / ن َدَ ] (مص مرکب ) قرار دادن دست بر چیزی : خضر ارچه حاضر است نیارد نهاد دست بر خرقه های او که ز نور آفریده اند. خاقانی . همچنان داغ جدائی جگرم می سوزد مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش . سعدی . کنف الکیال کنفاً؛ دست نهادبر سر پیمانه وقت پیمودن تا بگیرد گندم و جز آن . (منتهی الارب ). نحر؛ دست بر دست نهادن در نماز. (دهار). ♦ دست بر حرف کسی نهادن ؛ نکته گرفتن بر سخن کسی . بر سخن کسی توقف کردن به نشانه ٔ عدم قبول : او فارغ از آن که مردمی هست یا بر حرفش کسی نهد دست . نظامی . ♦ دست بر دیده نهادن ؛ قبول کردن . اظهار عبودیت و بندگی کردن : گفت صد خدمت کنم ای ذووداد در قبولش دست بر دیده نهاد. مولوی . ◄ لمس کردن . مس کردن . بسودن . برمجیدن : دست ننهادن ؛ نابسودن : وز زنانی که کسی دست بر ایشان ننهاد همه دوشیزه و همزاده بیک صورت شاب . ناصرخسرو.