دسترنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دسترنج . [ دَ رَ ] (اِ مرکب ) پیشه و حرفت وکسب و کار و صنعت . (برهان ) (از غیاث ) حرفه و پیشه (آنندراج ). پیشه و حرفتی که به دست خود کنند. (انجمن آرا). تجارت و هنر. (ناظم الاطباء). کسب : بیاموز فرزند را دسترنج اگر دست داری چو قارون بگنج . سعدی . ◄ کاری که با دست کنند. (برهان ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). کاری بود که بدست کنند. زحمت و کار دست . کار دست . ساخته ٔ دست : یکی کاخ بد تارک اندر سماک نه از دسترنج و نه سنگ و نه خاک . فردوسی . ◄ پول و هرچه بواسطه ٔ زحمت حاصل شود. (ناظم الاطباء). حاصل تعب . نتیجه ٔ کوشش . (یادداشت مرحوم دهخدا) : چو مردان ببر رنج و راحت رسان مخنث خورد دسترنج کسان . سعدی (بوستان ص ٢٠٩). دسترنج تو همان به که شود صرف بکام دانی آخر که بناکام چه خواهد بودن . حافظ. ◄ کرایه و مواجب . (ناظم الاطباء). ◄ آنچه از کسب بهم رسد. ◄ مزد دست . (برهان ) (ناظم الاطباء). مزدی که در کار دست پیدا می شود (غیاث ). مزد کاری که بدست کرده باشند. (آنندراج ). حاصل رنج دست از کار یا مزد. (یادداشت مرحوم دهخدا) : اکنون ترا رنجی باید کشید که دسترنج تو بر تو مباح گردد. (قصص الانبیاء ص ٢٤).گفت یا آدم برخیز و برزگری کن تا نان از دسترنج خودخوری . (قصص الانبیاء ص ٢١). چون مشعله دسترنج خود خور چون شمع همیشه گنج خود خور. نظامی . بقارونی قفل داران گنج طمعدارم اندازه ٔ دسترنج . نظامی . اجری خور دسترنج خویشم گر محتشمم ز گنج خویشم . نظامی . گفت کاین مال دسترنج تو نیست بخشش تو بقدر گنج تو نیست . نظامی . دستکش کس نیم از بهر گنج دستکشی می خورم از دسترنج . نظامی . سرکه از دسترنج خویش و تره بهتر از نان کدخدا و بره . سعدی . به قنطار زر بخش کردن ز گنج نباشد چو قیراطی از دسترنج . سعدی . زو چه رنجی که دسترنج بخورد گرگ بره برد چه خواهی کرد. اوحدی (از آنندراج ). ◄ تعب . (یادداشت مرحوم دهخدا). محنت و مشقت . (غیاث ). رنج و زحمت و کوشش . (ناظم الاطباء) : چنان دان که اندر سرای سپنج کسی کو نهد گنج با دسترنج . فردوسی . که اندرجهان داد گنج منست جهان تازه از دسترنج منست . فردوسی . سکندر چو دید آن همه کان گنج که در دستش افتاد بی دسترنج . نظامی . بباید چنین گنج را دسترنج وگرنه من اولی تر آیم بگنج . نظامی . درو بیش از اندازه دینار و گنج نهاده به هر گوشه بی دسترنج . نظامی . ولیکن بشرطی که بی دسترنج به ما بر گشاده کنی قفل گنج . نظامی . بس آنکه مملکت از دسترنج اوداری روا مدارکه بر خویشتن بیازاری . سعدی . مهناء، هنی ٔ؛ آنچه بی دسترنج رسد کسی را. (منتهی الارب ).