دستره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دستره . [ دَ ت َ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) دستر. دست اره . اره ٔ کوچکی باشد که آن را به یک دست کار فرمایند. (جهانگیری ). داس کوچک دندانه دار. (برهان ). داس کوچک باشد و دندانه دار است و یک دسته دارد و در اصل دست اره بوده یعنی اره ٔ کوچک که به یک دست کار می کردند. (آنندراج ). آهن پهن سرگره مضرس و غیرمضرس چون نیم دائره بادسته که علف چینان دارند. (یادداشت مرحوم دهخدا). معرب آن نیز دسترة است . (از دزی ج ١ ص ٤٤١) : پشت خوهل و سر تویل و روی بر کردار نیل ساق چون سوهان و دندان بر مثال دستره . غواص (از فرهنگ اسدی ). با دوات و قلم و شعر چه کار است ترا خیز و بردار تش و دستره و بیل و پشنگ . بوحنیفه ٔ اسکافی . این ترب را اگر بدوانی تو فی المثل بر دست اره ریزد دندان دستره . سوزنی . کاین ترب را به دستره خواهم اگر برید دندانها بریزد از روی دستره . سوزنی . از شکرینی که هست بهر بخائیدنش لب همه دندان شده است بر مثل دستره . مولوی (از جهانگیری ). او را آوازی بود چون آوازه دستره که در چوب افتد. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ٢ ص ١٣٢).