دفار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دفار. [ دَ رِ ] (ع اِ)مبنی بر کسر، دنیا. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ♦ ام دفار ؛ دنیا. (منتهی الارب ). عَلَم است دنیا را. (از اقرب الموارد). ◄ داه . (منتهی الارب ). امة و کنیز. (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) عفن . متعفن . بدبو و گنده، و آن دشنامی است که کنیزکان را دهند: یا دفار! (یادداشت مرحوم دهخدا). یا دفار!؛ ای متعفن و ای بدبو، که به کنیز چرکین و ناپاک خطاب کنند. (ناظم الاطباء). امة و کنیزک را چون ناسزا دهند گویند: یا دفار! و غالباً در ندا آید. (از اقرب الموارد).
دفار. [ دَف ْ فا ] (اِخ ) دهی از بخش بستان شهرستان دشت میشان . سکنه ٔ آن ٨٠٠ تن . آب آن از رودخانه ٔ کرخه (نهر سابله ) و محصول آن برنج و لبنیات است . ساکنین این ده از طایفه ٔ عشایر سواعد هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).