دل جویی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (حامص.)<BR>۱- تسلی.<BR>۲- مهربانی، نوازش.<BR>۳- مرغوبیت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (حامص.) ۱- تسلی. ۲- مهربانی، نوازش. ۳- مرغوبیت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلجویی . [ دِ ] (حامص مرکب ) دلجوئی . تسلی . (ناظم الاطباء). تعزیت . دلداری . استمالت : به دلجویی دختر مهربان شدند آن پرستندگان همزبان . فردوسی . ◄ مهربانی . نوازش : سایه ٔ طوبی و دلجویی حور و لب حوض به هوای سر کوی تو برفت از یادم . حافظ. به دست جذبه دلجویی رضای پدر ز هند سوی وطن می کشد گریبانم . صائب . ◄ آزادگی . راستی . طنازی : شمشاد خرامان کن وآهنگ گلستان کن تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی . حافظ. ◄ مرغوبیت . پسندیدگی . ◄ آسایش و استرضای خاطر و خوش دلی و خاطرجمعی . (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
استمالت، جلب رضایت، تحبیب، تسکین خاطر، جبران مافات، طلب عفو، طلب بخشایش، استرحام عذرخواهی، پوزش، معذرت، معذرتخواهی، اعتذار، استغفار جبران، پرداخت غرامت، پرداخت تاوان، تلافی، جبران خسارت، جبران زیان دیه، قصاص، اعاده، استرداد ترحیم، طلب آمرزش و مغفرت، طلب حلالیت، طلب آمرزش، توبه استغفرالله جلب ترحم، ننهمنغریبم درآوردن عذر، بهانه تفقد
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی