دل خواستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل خواستن . [ دِ خوا / خا ت َ ] (مص مرکب ) خواستن دل . خواهانی دل . تمایل دل . علاقه یافتن . آرزو داشتن . مایل شدن به چیزی . دوست داشتن . میل کردن : چنانت دوست می دارم که وصلت دل نمی خواهد کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن . سعدی . دختر اندر شکم پسر نشود مهستی را که دل پسر خواهد. سعدی . آری مثل است اینکه دلش گر خواهد شیر از بز نر شبان تواند دوشید. قدسی . ♦ امثال : دل نخواسته عذر بسیار . (امثال و حکم ). چشم می بینددل می خواهد . (امثال و حکم ). هرچه دلم خواست نه آن شد هرچه خدا خواست همان شد. ؟ (از امثال و حکم ). ♦ دلش می خواهد رویش نمی شود ؛ که از قبول چیزی امتناع می کند در صورتی که از اعماق دل طالب آن است . (از فرهنگ عوام ).