دل خواه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. خا) (ص مف.)<BR>۱- هرچیز که مطلوب باشد.<BR>۲- آرزو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. خا) (ص مف.) ۱- هرچیز که مطلوب باشد. ۲- آرزو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلخواه . [ دِ خوا / خا ] (ن مف مرکب ) که دل خواهد. دل خواسته . آنچه دل بخواهد. آنچه دل آرزو کند. هر چیزکه مطلوب باشد. خوب . مرغوب . (آنندراج ). نیکو. محبوب . پسندیده . دوست داشتنی . مورد پسند. آنچه بر مراد و خواهش دل باشد و هر چیزی که محبوب بود. (ناظم الاطباء). دلپسند. مطلوب . موزون . دلپذیر. محبوب : نباری بر کف دلخواه جز زر چنان چون بر سر بدخواه جز بیر. دقیقی . چو مشک آن دو گیسوی دو ماه تو که بودند همواره دلخواه تو. فردوسی . سیاوش چو خورشید و او ماه بود خور و ماه با هم چه دلخواه بود. فردوسی . تا بهر چشم خوش و خرم و دلخواه بود عارض ساده و زلفین پر از حلقه و چین . فرخی . مشاطه شد آراست آن ماه را مرآن مهربان دخت دلخواه را. شمسی (یوسف و زلیخا). دو چشم داشت نژند آن ستمگر دلجوی دو زلف داشت دوتاه آن سمنبر دلخواه . معزی . میانشان یکی ماه دلخواه بود که دخت شه و بر بتان شاه بود. اسدی . دلخواه تر ثناها آن است که بر زبان گزیدگان و اشراف رود. (کلیله و دمنه ). شکسته دیگ سیاهی نهنددر بستان ز بهر چشم چو شد بوستان خوش و دلخواه . سوزنی . ای از بتان دلخواه تو، در حسن شاهنشاه تو ما را بگوی ای ماه تو کز آسمان کیستی . خاقانی . چنین شیرین و دلخواهت چرا کرد که شیرین را به مهرت مبتلا کرد. نظامی . سماع خرگهی در خرگه شاه ندیمی چند موزون طبع و دلخواه . نظامی . بودند فتاده آن دو دلخواه تا نیمه ٔ روز بر گذرگاه . نظامی . پیل بچگانند اندر راهتان صید ایشان هست بس دلخواهتان . مولوی . دو پستان که امروز دلخواه اوست دو چشمه هم از پرورشگاه اوست . سعدی . هرچند پادشاه اسلام را دلخواه نبود که او را هلاک گرداند لیکن مصلحت کار ملک را آن حکم فرمود. (تاریخ غازانی ص ١٠١). ممکن که بسبب قصور فهم و اهمال راوی بعضی از آن جمله فوت شده باشد و معهذا دلخواه بود که در تنقیح حکایات اجتهادی هرچه تمامتر رود. (رشیدی ). مشهور است مواضع جان پرور و مقامات متفرجات دلخواه ... (ترجمه ٔ محاسن اصفهان آوی ص ٢٤). دل نشینی ز عدم نامده واله بوجود نیست دلخواه کسی، شادم اگر دل تنگم . واله هروی (از آنندراج ). ◄ آرزو. مراد. منظور : دگر باره نفرت [ از خلق ] بزد راه من شد آن کار برعکس [ می خوارگی ] دلخواه من . نزاری قهستانی . قضایا و حوایج و مهمات اهل شهر بر حسب دلخواه و ارادت ایشان ساخته می گردانید. (تاریخ قم ص ٥). چه چیز از ما صادر شده است بر خلاف ارادت و دلخواه شما. (تاریخ قم ص ٢٥٤). بهجت افزای جان و راحت دل هرچه دلخواه توست از آن حاصل . ؟ ♦ به دلخواه ؛ برمراد. مطلوب . موافق میل : بدر این منزل ویرانه بدلخواه من است از اقالیم جهان شهر سپاهان کم گیر. مولانا بدر چاچی (از آنندراج ). ◄ به طوع . به رضا. مقابل ستم و جور و کره و جبر. به استبداد رای . چنانکه خواهد.بی قید و شرطی . به میل خود. سر خود. به میل . به اراده و خواست : بسیار بود که راوی بر حسب دلخواه خود زیادت و نقصان کرده . (رشیدی ). دلخواه زهری خورده ام شهد و شکر را خجلتی روی و نشاط و عیش رازیبا غمی خوش کرده ام . ؟ (از آنندراج ). ♦ امثال : جناغ (جناب ) دلخواه یا دلبخواه شکسته بودن : جناغ دلخواه نکشیده ایم ؛ به قبول خواهشهای او مجبور نباشم . (امثال و حکم دهخدا). دلخواه ایخورین، یا حاکم حکم کرده ؛ ایخورین، در لهجه ٔ لران به معنی میخورید باشد، لری در شهر جمعی را دید که شراب می نوشیدند و زمختی دبشی شراب را هر نوبت روی ترش کرده ابروان در هم می کشیدند. لر یقین کرد که خوردن چیزی بدین عفوصت و زفتی به دلخواه نتواند بود و البته آنان را حاکم به کیفر گناهی بدین کار ملزم و مجبور کرده است . ازاین رو پرسید که آیا این را به اختیار می خورید یا حاکم فرمان داده است . (امثال و حکم ). ♦ به دلخواه ؛ طوعاً. بی کره . بی اجبار. (یادداشت مرحوم دهخدا). به رضا. به اختیار. اختیاراً. ♦ امثال : آش را به دلخواه نمی پزند ؛ هر کاری اسباب و لوازم خاص و رسم و قاعده ٔ معلوم دارد. (امثال و حکم دهخدا). ◄ معشوق . (برهان ). معشوقه . محبوب . محبوبه . دلبر : به مجلس اندر تا ایستاده ای دل من همی طپد که مگر مانده گردی ای دلخواه . فرخی . گر گلاب از قبل بوی کنی نیز مکن وقت گل خوش نبود بوی گلاب ای دلخواه . فرخی . پشت بدخواهان شکن بر فرق بدگویان گذر پیش بت رویان نشین نزدیک دلخواهان گراز. منوچهری . بویدبه سحرگاهان، از شوق بناگاهان چون نکهت دلخواهان بوی سمن و سنبل . منوچهری . همی ترسم ز دلخواهان و یاران چنان کز دشمنان و کینه داران . (ویس و رامین ). برافروخت رخ زآن سخن ماه را چنین پاسخ آورد دلخواه را. اسدی . چشمی که ترا دیده بود ای دلبر خود چون نگرد بروی دلخواه دگر؟ ؟ (از کلیله و دمنه ). داده ست جفای روزگار ای دلخواه بر موی سیاه من سپیدی را راه . ادیب صابر. گفتم پس از آن روز وصال ای دلخواه شبهای فراقت چه دراز آمد ای ماه . خاقانی . به نومیدی دل از دلخواه برداشت به دارالملک ارمن راه برداشت . نظامی . ملک چون جلوه ٔ دلخواه نو دید تو گفتی دیودیده ماه نو دید. نظامی . ندهد دل به هیچ دلخواهی نبرد با کسی بسر ماهی . نظامی . کسی را کآنچنان دلخواه باشد همه جائی تماشاگاه باشد. نظامی . ولیکن دلش میل آن ماه داشت که الحق فریبنده دلخواه داشت . نظامی . ای بخت سرکش تنگش به برکش گه جام زر کش گه لعل دلخواه . حافظ. عیشم مدام است از لعل دلخواه کارم به کام است الحمدﷲ. حافظ. ◄ شرط و گرو. (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی