دل داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل داشتن . [ دِ ت َ ] (مص مرکب ) داشتن دل . احساس و عواطف داشتن : آفرینش همه تنبیه خداوند دلست دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار. سعدی . رجوع به دل شود. ♦ دل بسوی کسی داشتن ؛ متوجه او بودن . توجه به او داشتن : دفع گمان خلق را تا نشوند مطلع دیده بسوی دیگران دارم و دل بسوی او. سعدی . ♦ دل داشتن بر... ؛ توجه داشتن . اهتمام داشتن : چو تو دل بر مراد خویش داری مراد دیگران کی پیش داری . نظامی . ◄ قصد داشتن . عزیمت داشتن : دارم دل عراق و سر مکه و پی حج درخورتر از اجازت تو درخوری ندارم . خاقانی . ♦ دل کاری نداشتن ؛ حال آن کار، حوصله ٔ آن کار، سر آن کار نداشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : ندارم دل خلق و گر راست خواهی سر صبحت خویشتن هم ندارم . خاقانی . ◄ طاقت داشتن : گفتم رحمی بکن که وقت آمد گفت کم گو غم دل که من ندارم دل غم . محمدبن نصیر. ◄ بادل بودن . دل از کف نداده بودن . عاشق نبودن : دلی داشتم وقتی، اکنون ندارم چه پرسی ز من حال دل چون ندارم . خاقانی . ◄ جرأت داشتن . دلیری داشتن . شهامت داشتن . دلیربودن . زهره داشتن : زدی بانگ کای نامداران جنگ هرآنکس که دارد دل و نام و ننگ . فردوسی . زلف بت من داشته ای دوش در آغوش نی نی تو هنوز این دل و این زهره نداری . فرخی . قدم بر جان همی باید نهادن درین راه ودلم این دل ندارد. انوری (از سندبادنامه ص ٣٢٤).