دل دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. دَ)<BR>۱- (مص ل.) عاشق شدن.<BR>۲- توجه بسیار کردن.<BR>۳- (مص م.) دلیر ساختن.<BR>۴- دلداری دادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. دَ) ۱- (مص ل.) عاشق شدن. ۲- توجه بسیار کردن. ۳- (مص م.) دلیر ساختن. ۴- دلداری دادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل دادن . [ دِ دَ ] (مص مرکب ) عاشق شدن . دلداده گشتن . علاقه یافتن . فریفته شدن . دوستدار کسی یاچیزی شدن . گرم الفت گردیدن . (آنندراج ) : نکشم ناز ترا و ندهم دل به تو من تا مرا دوستی و مهر تو پیدا نشود. منوچهری . دل دادم و کار برنیامد کام از لب یار برنیامد. خاقانی . کو دل به فلان عروس داده ست کزپرده چنین بدر فتاده ست . نظامی . کز دیده آن مه دوهفته دل داده بد و ز دست رفته . نظامی . گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی . سعدی . دل به سختی بنهادم پس از آن دل به تو دادم هرکه از دوست تحمل نکند عهد نپاید. سعدی . خواهی که دل به کس ندهی دیده ها بدوز پیکان چرخ را سپری باید آهنی . سعدی . گفته بودم که دل به کس ندهم حذر از عاشقی و بی خبری . سعدی . سعدیا دیده نگه داشتن ازصورت خوب نه چنانست که دل دادن و جان پروردن . سعدی . دل از جفای تو گفتم به دیگری بدهم کسم به حسن تو ای دلستان نداد نشان . سعدی . معشوق هزاردوست را دل ندهی ور می دهی آن دل به جدایی بنهی . سعدی . ندادند صاحبدلان دل به پوست وگر ابلهی داد بی مغز اوست . سعدی . به عشق روی نکو دل کسی دهد سعدی که احتمال کند خوی زشت نیکو را. سعدی . تا دل ندهی به خوبرویان کز غصه تلف شوی و رنجه . سعدی . یا دل به ما دهی چو دل ما به دست تست یا مهر خویشتن ز دل ما بدر بری . سعدی . عشق و دوام عافیت مختلفند سعدیا هرکه سفر نمی کند دل ندهد به لشکری . سعدی . چون دلش دادی و مهرش ستدی چاره نماند اگر او با تو نسازد تو درو سازی به . سعدی (کلیات چ فروغی ص ٢٧٠). کس دل به اختیار به مهرت نمی دهد دامی نهاده ای و گرفتار می کنی . سعدی . دل داده ام به یاری شوخی، کشی، نگاری مرضیةالسجایا محمودةالخصائل . حافظ. به خوبان دل مده حافظ ببین آن بی وفائیها که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی . حافظ. کی به دست سنبل فردوس دل خواهیم داد تاکه در سودای زلف یار دل دل می کنم . صائب (از آنندراج ). خوبان فزون از حد ولی نتوان به هرکس داد دل گر دل به یاری کس دهد باری به یاری همچو تو. هاتف . تا رو ندهی که می تواند رو داد تا دل ندهی که می تواند دل داد. ظهوری (از آنندراج ). هیام ؛ دل به عشق دادن . (از منتهی الارب ). ♦ دل به یکدیگر دادن ؛ عاشق هم شدن . شیفته ٔ یکدیگر گشتن : زآن دل که به یکدگر بدادند در معرض گفت وگو فتادند. نظامی . ♦ دل دادن و قلوه گرفتن ؛ در تداول عامیانه، سخت به گفته های یکدیگر مشعوف و مسرور بودن . سخت به سخنان هم شیفته و شایق آمدن . سخت به گفتار یکدیگر شیفته گونه گوش دادن . شیفته گونه سخنان کسی را استماع کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). وضع دو نفر را گویند که بسیار به هم توجه دارند و در گفتگو یا راز و نیاز عاشقانه و بحث علمی یا نظایر آن غرق اند و متوجه اطراف خود نیستند. (فرهنگ لغات عامیانه ). ◄ توجه کردن . مراقب شدن . متوجه شدن . توجه و التفات کردن به فهم مطلبی . متوجه و مواظب گفته های کسی شدن . نیک مراقب و متوجه و ملتفت بودن . عنایت کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). دقت کردن توجه داشتن . متمرکز کردن فکر در امری . هوش دادن و بخاطر سپردن و گوش فراداشتن . (ناظم الاطباء). متوجه و ملتفت شدن به کسی یا چیزی یا فهم مطلبی . توجه دقیق کردن . هوش و حواس و ذکر و فکر خود را متوجه کردن و سابقاً در مکتب خانه ها بجای گوش بده و توجه کن می گفتند دل بده . (از فرهنگ لغات عامیانه ) : چنین دل بدادی به گفتار اوی بگشتی همه گرد تیمار اوی . فردوسی . به من نمای رخ و اندکی به من ده دل که با پری زده دارند اندکی آهن . سوزنی . گر دل دهی ای پسر بدین پند از پند پدر شوی برومند. نظامی . ز بی لحنی بدان سی لحن چون نوش گهی دل دادی و گه بستدی هوش . نظامی . حاجبان دل به کارشان دادند بار جستند و بارشان دادند. نظامی . ♦ دل به دل دادن ؛ کنایه از شفقت کردن و متوجه شدن . (لغت محلی شوشتر، خطی ). به دقت گوش به صحبت دیگری دادن . موافق میل دیگری عمل کردن . (از فرهنگ عوام ). ♦ دل به کار ندادن ؛ رغبت و تمایلی در انجام کار از خود بروز ندادن . (فرهنگ عوام ). ◄ راضی شدن . روایی دادن دل . دل آمدن . خشنود گشتن . رخصت دادن . (ازآنندراج ). رضایت دادن . موافقت کردن . اجازه دادن : لطیفه ای است در آن لب که هیچ نتوان گفت اگر دلم دهدی خلق را نمایم آن . فرخی . نه دلم می داد برپای خاستن و آن صینی یله کردن و نه دلیری داشتم که برگیرم . (تاریخ برامکه ). چون دل دهدت که هرزمانی صدبار بنزد من نیائی . سیدحسن غزنوی . دل چون دهدت که برستیزی خون دو سه بی گنه بریزی . نظامی . نه دل می دادازو دل برگرفتن نه می شایستش اندر بر گرفتن . نظامی . نه دل می دادش از دل راندن او را نه شایست از سپاهان خواندن او را. نظامی . کرا دل دهد کز چنین جای نغز نهد پای خود را در آن پای لغز. نظامی . می دهد دل مر ترا کاین بی دلان بی تو گردند آخر از بی حاصلان . مولوی . خود دلت چون می دهدتا این حلل برکنی اندازیش اندر وحل . مولوی . بدانکه دشمنت اندر خفا سخن گوید دلت دهد که دل از دوست برکنی زنهار. سعدی . نه دل دهدش که با تو شمشیر زند نه صبر که از تو روی برگرداند. سعدی . در شگفتم که درین مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت . حافظ. چو بر تسلیم دل دادی گلستان می شود آتش به دوزخ چون شدی راضی بهشت جاودان بینی . ملا تجلّی . سخن می شود دل نشین زود صائب اگر دل دهد دلربایی که دارم . صائب (از آنندراج ). ز دوستیش دلم چون دهد که رو تابم که هرگهم به نگه کشت و از تغافل سوخت . سراجای نقاش (از آنندراج ). ♦ دل ندادن ؛ از دل نیامدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). راضی نشدن و از جان دل روائی ندادن قلب : آن دختر [ دختر افراسیاب ] پسری آورد ماننده ٔ وی [ سیاوش ] پیران را دل نداد که او را بکشد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). به رفتن همی شاه را دل نداد همی بود در گنگ پیروز و شاد. فردوسی . دلش نداد کز آن ناگشاده برگردد سلیح داد سپه را و شد به پای حصار. فرخی . با تو ندهد دل که جفائی کنم از بیش هرچند به خدمت در، تقصیر نمائی . منوچهری . من و مانند من ... بی نوا گشته و دل نمی داد که از پای قلعه ٔ کوه تیز یکسو شویمی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٤). ایستاده ام تا او را با خویشتن ببرم که دلم نداد که او را این جایگه رها کنم . (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعید نفیسی ). اسکندر را [جواب داراب ] دشوار آمد و دلش نمی داد که با برادر جنگ کند. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). از خوش سخنی [ نبی اکرم ] و تواضع، هرکه پیش وی نشستی دلش ندادی که برخاستی . (مجمل التواریخ و القصص ). گفت مرا دل ندهد که او را بد کنم . (مجمل التواریخ و القصص ). هرچه می گویم کنیزک بفروش دلش نمی دهد و وجوه زر من نمی سازد.(تاریخ طبرستان ). گرچه دل من بود کنون او را یاد دل باز چه خواهم که دلم می ندهد . عطار. شرطست احتمال جفاهای دوستان چون دل نمی دهد که دل از دوست برکنم . سعدی . ◄ موافقت کردن . سازگار شدن . یکدل شدن . همداستان گشتن . متفق و هم عقیده شدن : چو ابلیس دانست کو دل بداد بر افسانه اش گشت نهمار شاد. فردوسی . به دل در چشم پنهان بین از ایشان آیدت پیدا بدیشان ده دلت را تا به دل بینا شوی زایشان . ناصرخسرو. دل بدو دادند ترسایان تمام خود چه باشد قوت تقلید عام . مولوی . ◄ استماله دادن و تقویت دل کردن . (آنندراج ). تسلیت دادن . دلداری کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). تسلی دادن . اطمینان دادن : وی را به خانه بردم و دل دادم . (تاریخ برامکه ). دلش دادی که شیرین مهربانست بدین تلخی مبین کش در زبانست . نظامی . مجنون ستم رسیده را خواند تا دل دهدش کزو دلش ماند. نظامی . گهی فرخ سروش آسمانی دلش دادی که یابی کامرانی . نظامی . مهین بانو دلش دادی شب و روز بدان تا نشکند ماه دل افروز. نظامی . دواسبه به هرمس فرستید کس مگر شاه را دل دهد یک نفس . نظامی . می داد دلش ز دلنوازی کان به که درین بلا بسازی . نظامی . شب آمد همچنان آن سرو آزاد سخن می گفت و شه را دل همی داد. نظامی . روی خندان طبیبان دل دهد بیمار را باغبان بگشا ز ابرو چین که بیمار دلم . دانش (از آنندراج ). بی دلان را گاه گاهی می توان دادن دلی ای که ایزد صورت دل داد پیکان ترا. غنی (از آنندراج ). ◄ دلیر ساختن . (برهان ) (انجمن آرا) (غیاث ) (آنندراج ). جرأت دادن . تشجیع کردن . تشویق کردن . سبک کردن ترس کسی را. (یادداشت مرحوم دهخدا). ایزاع . (از دهار). نیرو بخشیدن . تقویت دل کردن : مهان را همه خواند شاه چگل ابر جنگ لهراسپ شان داد دل . دقیقی . ز غسانیان طائر شیردل که دادی فلک را به شمشیر دل . فردوسی . به جنگ اندرون مرد را دل دهند نه بر آتش تیز بر گل نهند. فردوسی . سپه را همه سربسر داد دل شدند از غمان یکسر آزاددل . فردوسی . ملک چو حال چنان دید خلق را دل داد براند و گفت که این مایه آب را چه خطر. فرخی . هزیمتیان را دل داده و بجای خویش بداشته . (تاریخ بیهقی ). پشتوان قوم باشند و همگان را دل می دهند واحتیاط کنند تا در خراسان خلل نیفتد. (تاریخ بیهقی ). به چشمی خیرگی کردن که برخیز به دیگر چشم دل دادن که مگریز. نظامی . بر دل بسته بند بگشادند بیدلی را به وعده دل دادند. نظامی . سپه را چو دل داد خسرو بسی که بیدل نباید که باشد کسی . نظامی . گه عشق دلم دهد که برخیز زین زاغ و زغن چوکبک بگریز. نظامی . دلش می دادتا فرمان پذیرد قوی دل گردد و درمان پذیرد. نظامی . کسی را دل دهد کین راز گوید نبیند ور ببیند بازگوید. نظامی . یار کو تا دل دهد در یک غمم دست کو تا دست گیرد یک دمم . عطار. موسیی را دل دهم با یک عصا تا زند برعالمی شمشیرها. مولوی . فهم گرد آرید و جان را دل دهید بعد از آن از شوق پا در ره نهید. مولوی . راه نومیدی گرفتم رحمتم دل می هد کای گنهکاران هنوز امید عفو است از کریم . سعدی . سپرت می بباید افکندن ای که دل می دهی به تیرانداز. سعدی . عشق اگر دل دهد کبوتر را جگر از سینه ٔ عقاب کند. ظهوری (از آنندراج ). استیزاع ؛ دل دادن خواستن .