دلاوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلاوری . [ دِ وَ ] (حامص مرکب ) دل آوری . حالت و چگونگی دلاور. شجاعت . دلیری . جنگجویی . بهادری . نیرومندی . (از ناظم الاطباء). بَسالت .بطالت . بطولت . ذَمارت . ذمارة. سَکسَکة. (منتهی الارب ). شدة. (دهار). نجدت . (از منتهی الارب ) : در خواب جنگ بینی از آرزوی جنگ وین از مبارزی بود و از دلاوری . فرخی . این هرمز در روزگار خویش یگانه ای بود بقوت و نیرو و دلاوری چنانک او را دلاور سخت زور گفتندی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٢٠). دیدم همه دلبران آفاق چون تو به دلاوری ندیدم . سعدی . جوان به غروردلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشید. (گلستان سعدی ). ♦ عرصه ٔ دلاوری ؛ میدان جنگ . (یادداشت مرحوم دهخدا).
دلاوری . [دِ وَ ] (اِخ ) نام تیره ای از طایفه ٔ نوئی، از ایلات کوه گیلویه ٔ فارس . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ٨٩).