دلخوش کن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلخوش کن . [ دِ خوَش / خُش ک ُ ] (نف مرکب مرخم ) مسرورکننده ٔ دل . دلخوش کننده . خوش کننده ٔ دل . شادکننده ٔ دل . آنکه یا آنچه دل را شاد کند : کیخسرو بی کلاه و بی تخت دلخوش کن صدهزار بی رخت . نظامی . بر وصل بسنده کرد هجران دلخوش کن جان ستانم اینسان . نظامی . ای عالم جان و جان عالم دلخوش کن آدمی و آدم . نظامی . در کوی تو عمریست که از خواری عشق دلخوش کن کافر و مسلمان مائیم . یاری یزدی (از صبح گلشن ص ٦١٢). ♦ دل خوشکنک ؛ دل خوش کن . در تداول عامیانه، مایه ٔدل خوش کردن . ناچیزی که بدان خرسندی نادانی خواهند، یا خرسند کردن خواهند بدان نادانی را. (یادداشت مرحوم دهخدا). آنچه که موقتاً مایه ٔ دلخوشی باشد ولی پایه و اساسی نداشته باشد. رجوع به فرهنگ لغات عامیانه شود.