دلخوشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلخوشی .[ دِ خوَ / خ ُ ] (حامص مرکب ) سرور. شادمانی . شعف . شادی . مسرت . انبساط. فرح . (ناظم الاطباء) : نه ایم آمده ازپی دلخوشی مگر کزپی رنج وسختی کشی . نظامی . ای بسا خواب کو بود دلگیر و اصل آن دلخوشیست در تعبیر. نظامی . ز دنیا چه دید او بدان دلکشی که من نیز بینم همان دلخوشی . نظامی . چون بدین خرمی سخن گفتند از سر ناز و دلخوشی خفتند. نظامی . زرد چرائی نه جفا می کشی تنگدلی چیست درین دلخوشی . نظامی . به آن خوشدلی دلخوشی می نمود. نظامی . تو خوشی جوئی در این دار الم دلخوشی این جهان درد است و غم . عطار. ◄ خشنودی . (آنندراج ). رضایت . تسلی : این سخن از برای دلخوشی لشکر می گفت، اما او را دل و جگر می سوخت . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). نه چندان دلخوشی و مهر دادش که در صد بیت بتوان کرد یادش . نظامی . بفرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند و به دلخوشی برود. (گلستان سعدی ). سالار دزدان را بر او رحمت آمد جامه باز فرمود دادن و قباپوستینی بر او مزید ودرمی چند تا به دلخوشی برفت . (گلستان ). ♦ امثال : درویشی دلخوشی . (امثال و حکم دهخدا). ◄ (اِ مرکب ) مژدگانی . خلعت . تشریف . (فرهنگ فارسی معین ). آنچه مایه ٔ شادمانی دل شود : بر سپهداریش به ملک و سپاه خلعت و دلخوشی رسید ز شاه . نظامی .