دلیری کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلیری کردن . [ دِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شجاعت کردن . مردانگی کردن . جرأت نمودن . (ناظم الاطباء). اظهار زور و قدرت و شجاعت کردن . بِراز. بَهس . (منتهی الارب ). حَمس . (تاج المصادر بیهقی ). فتک . (منتهی الارب ) : ز مستی کرد با شیر آن دلیری که نام مستی آمد شیرگیری . نظامی . استنجاد؛ دلیری کردن بعد ترس . (از منتهی الارب ). ◄ جسارت کردن . بی پروایی کردن . بی باکی نمودن . تجاسر. (دهار). تجرؤ. تجری . تهور. (منتهی الارب ). جسارة. (تاج المصادر بیهقی ). جسور. (منتهی الارب ) : به بهرام گفتند کاندر سخن چو پرسد ترا بس دلیری مکن . فردوسی . اگر با زور پیل و طبع شیری مکن با آتش سوزان دلیری . (ویس و رامین ). گنه کار چون بد نبیند ز شاه دلیری کند بیشتر بر گناه . اسدی . رهی از هنر گرچه چیری کند نشاید که بر شه دلیری کند. اسدی . و سزای وی [ علی حاجب ] به دست او دادن تاهیچ بنده با خداوند خویش این دلیری نکند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٩). اگر بنده بیرون شد این کار بندیدی پیش خداوند در مجمعی بدان بزرگی دلیری نکردی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٣). این دلیری و جسارت نکنی بار دگر. ابوحنیفه (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٩). نتوانم این دلیری من کردن زیرا که خم بگیرد بالارام . ابوالعباس . گمان نبرم که وکیل دریا این دلیری کند. (کلیله و دمنه ). هر سخن که از سر نصیحت و شفقت رود... بر اداءآن دلیری نتوان کرد. (کلیله و دمنه ). به همه جای دلیری نکند هرکه را از خرد و هش یاریست . سنائی . اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم . (گلستان سعدی ). به جای بزرگان دلیری مکن چو سرپنجه ات نیست شیری مکن . سعدی . به فیض جرعه ٔ جام تو تشنه ایم ولی نمی کنیم دلیری نمی دهیم صداع . حافظ. دیده ٔ بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش زین دلیریها که من در کنج خلوت می کنم . حافظ. شهنشهاه آتشهااز آتشکده ها برگرفت و بکشت و نیست کرد و چنین دلیری هرگز در دین کس نکرد... (نامه ٔ تنسر). اقدام ؛ برکاری دلیری کردن . (دهار) (از منتهی الارب ).