دلیری نمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلیری نمودن . [ دِ ن َ / ن ِ / ن ُ دَ] (مص مرکب ) دلیری کردن . شجاعت نمودن . دلاوری نشان دادن . ذأر. (منتهی الارب ): تشجع؛ دلیری نمودن بی دلاوری . (دهار). به تکلف دلیری نمودن . (از منتهی الارب ). شجاعة؛ دلیری نمودن در مخاوف . (از منتهی الارب ). ◄ جسارت کردن . بی پروایی نمودن . گستاخی کردن . تجاسر. تجرؤ. تجشع. (دهار). تحوس . جراءة : دگر آنکه چیزی که فرمان نبود به برداشتن خود دلیری نمود. فردوسی . همی در سخن بس دلیری نمود به گفتار بر شاه شیری نمود. فردوسی . شهنشاه در جنگ مردی نمود دلیری و تندی و گردی نمود. فردوسی .