دلیری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلیری . [ دِ ] (حامص ) حالت و چگونگی دلیر. شجاعت . مردانگی . (ناظم الاطباء). دلاوری . بهادری . پردلی . دلداری . زهره . مقابل بددلی و جبن، و آن از محاسن صفات، میان بددلی و بی پروایی . (یادداشت مرحوم دهخدا). اقدام .بأس . بطالة. (دهار). بطولة. بَهس . تسوید. ذمارة. شراعة. عارضة. عذر. قدمة. (منتهی الارب ). کلاع . (دهار).لبح . لیس . (منتهی الارب ). نجدة. (دهار) : در نام جستن دلیری بود زمانه ز بددل بسیری بود. فردوسی . بدانست شنگل که او راست گفت دلیری و گردی نشاید نهفت . فردوسی . پس آن نامه ٔ شاه بنمودشان دلیری و تندی بیفزودشان . فردوسی . دلیری ز هشیار بودن بود دلاور سزای ستودن بود. فردوسی . کجات آن همه گنج و مردانگی دلیری و نیروی و فرزانگی . فردوسی . ز گفتار او گشت بهرام زرد بپیچید و خشم از دلیری بخورد. فردوسی . مرا خوبی و گنج آباد هست دلیری و مردی و بنیاد هست . فردوسی . صورت شیری دل شیریت نیست گرچه دلت هست دلیریت نیست . نظامی . برانگیختم گرد هیجا چو دود چو دولت نباشد دلیری چه سود. سعدی . تصبصب ؛ شدت دلیری . جوسان ؛ گشتن به شب از دلیری . درابة، دربة؛ دلیری بر حرب و بر هرکار. غَشَمشَمة، غشمشمیة؛ دلیری و رسایی در کار. (منتهی الارب ). ◄ جرأت . جسارت . بی باکی . گستاخی . بستاخی . رستی . بی پروائی . تهور. تَجاسُر. (تاریخ بیهقی ). تجری . جراء. (منتهی الارب ). جراءة. (دهار). جرایة. جرائیة. جرة. (منتهی الارب ). جسارة. دهاء. (دهار) : که سگ رابه خانه دلیری بود چو بیگانه شد بانگ وی کم شود. فردوسی . دلیری بد از بنده این گفتگوی سزد گر نپیچی تو از داد روی . فردوسی . تو مردی راست دلی و دلیر و این کار به دلیری ... خواهی کردن . (مجمل التواریخ و القصص ).