دمع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمع. [ دُ م ُ ] (ع اِ) نشان و اثر آب چشمه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نشان و اثری در مجرای دمعه . (ناظم الاطباء). نشان در مجرای اشک، و آن خطی کوچک است . (از اقرب الموارد).
دمع. [ دَ ] (ع اِ) اشک چشم از اندوه و یا شادی . ج، دموع، اَدْمُع. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). اشک . سرشک . آب چشم . (یادداشت مؤلف ). آب چشم . ج، دموع . (مهذب الاسماء). اشک چشم . (غیاث ). اشک . (ترجمان القرآن جرجانی ص ٤٩) : شنیدم که می گفت و باران دمع فرومی دویدش به عارض چو شمع. (بوستان ). ♦ دمع ایوب ؛ درختی است . (از اقرب الموارد). شجرةالتسبیح . امدریان . دموع ایوب . (یادداشت مؤلف ). ♦ دمع داود ؛ نام دارویی است . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). دانه ٔ گیاهی دارویی است . (از اقرب الموارد). ◄ (اصطلاح پزشکی ) به اصطلاح حکما علتی است که آب از چشم بیرون می آید. (آنندراج ) (غیاث ).
دمع. [ دَ / دَ م َ ] (ع مص ) اشک باریدن چشم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). رفتن اشک . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ).