دمگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمگه . [ دُ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) دمگاه که دم از آنجا روید. (انجمن آرا) (آنندراج ) : از دم و دمگاه اویم دم گرفت دُمگه او دَمگهم محکم گرفت . مولوی . رجوع به دُمگاه شود.
دمگه . [ دَ گ َه ْ ] (اِ مرکب )دمگاه که کوره ٔ آهنگری می باشد. (یادداشت مؤلف ). کوره ٔ آهنگران و مسگران و زرگران . (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ). ◄ گلخن . تون حمام . ◄ جای نفس که دهان باشد. (انجمن آرا) (از آنندراج ): من چه گویم چون مرا بردوخته ست دُمگه او دَمگهم را سوخته ست . مولوی . و رجوع به دمگاه در همه ٔ معانی شود.