دنبة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دنبة. [ دِن ْ ن َ ب َ ] (ع ص ) کوتاه بالا. (منتهی الارب ).
دنبه . [ دُم ْ ب َ / ب ِ ] (اِ) آن جزء از گوسفند که به جای دم از خلف آن واقع شده و محتوی چربش است . (ناظم الاطباء). دم نوعی از گوسپند که پهن باشد که هندیان آن را چکتی نامند. (آنندراج ) (غیاث ). الیة. دم نوعی از گوسپندان که چرب و کلان شود. چربوی دنبال قسمی از گوسپند. (یادداشت مؤلف ). دنباله ٔ گوسفند. (از لغت محلی شوشتر) : چو پوست روبه بینی به خان واتگران بدان که تهمت او دنبه ٔ به شدکار است . رودکی . فربه کردی تو کون ایا بدسازه چون دنبه ٔ گوسفند در شب غازه . عماره ٔ مروزی . شتروار ارزن بدین هم شمار همان دنبه و مشک و روغن هزار. فردوسی . این رمه مر گرگ مرگ راست همه پاک آنکه چو دنبه ست و آنکه خشک و نزار است . ناصرخسرو. از دنبه چون بماند نومید و بی نصیب خرسند می شود سگ بیچاره بُاستخوان . ناصرخسرو. بسی خنجر بریده ست او به دنبه شکسته ست آهنینه بآبگینه . ناصرخسرو. دولت به من نمی دهد از گوسفند چرخ ازبهر درد دنبه و بهر چراغ پیه . خاقانی . به دنبه ٔ بش بوسعد طفلی از نوشهر به قندز لب بونجم روبه از تهلاب . خاقانی . چون شکم خود را به حضرت درسپرد گربه آمد پوست آن دنبه ببرد. مولوی . شاه را گفتا که تا گشتی تو شاه چربی از دنبه بشد زین جایگاه . عطار. خانه خالی و دنبه فربه دید گربه درجست و سفره را بدرید. سعدی . چون مرغ به طَمْع دانه در دام چون گرگ به بوی دنبه در بند. سعدی . از دنب لابه سگ طلب دنبه می کند وآماس بازمی نشناسد ز فربهی . ابن یمین . چار ارکان مختلف در دیگ آش سرکه هست رو پیاز و مس چغندر دنبه سیم و گوشت زر. بسحاق اطعمه . هم به آیینه ٔ نان در سر خوان بتوان دید که رخ دنبه ٔ بریان چه جمالی دارد. بسحاق اطعمه . محو دیدار دنبه گردیده همچو اغلامی سرین دیده . یحیی کاشی (از آنندراج ). ♦ امثال : با گرگ دنبه می خورد با چوپان گریه می کند . (امثال و حکم دهخدا). بدبختان را از دنبه خشکی گیرد . (امثال و حکم دهخدا). گربه بیند دنبه اندر خواب خویش . مولوی . پیش روباه می نهی دنبه می خروشی که تکه می جنبه . اوحدی (از امثال و حکم ). دنبه به گرگ سپردن ، نظیر: گوشت را به گربه سپردن . (امثال و حکم دهخدا). گفت ای دنبه ٔ لرزان لرزان خوش به دست آمدی ارزان ارزان . ؟ (از یادداشت مؤلف ). گوسفند به فکر جان است، قصاب به فکر دنبه . (امثال و حکم دهخدا). ♦ با دنبه بروت چرب کردن . (امثال و حکم دهخدا). ♦ دنبه ٔ پروار ؛ دنبه ای که پرورده باشد. (شرفنامه ٔ منیری ).دنبه ٔ فربه و آکنده . دنبه ٔ گوسفند پرواری (در تداول خراسان ). ♦ دنبه خوردن ؛ کنایه از اقدام به امور مشکل صعب خطرناک است، و از اینجاست که گویند: دنبه خوردن نه کار آسان است . (لغت محلی شوشتر). ۩ ساده پرستی و اغلام . (لغت محلی شوشتر). ♦ مثل دنبه . (امثال و حکم دهخدا). ◄ مجازاً به اطلاق جزء بر کل، مجموع گوسپند را دنبه گویند. (آنندراج ) (غیاث ). ◄ دم . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). ♦ دنبه ٔمرغ ؛ زِمِکّی . زِمِجّی . بن دنبال مرغ است . (یادداشت مؤلف ). ◄ سرین . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث ). کفل و سرین آدمی . (لغت محلی شوشتر) : شیخ مرطوبی ما دنبه ٔ سستی دارد گوسفندیست که انداز درستی دارد. میرنجات (از آنندراج ). ◄ مجازاً، هر چیز نرم . (از لغت محلی شوشتر). ◄ مجازاً زن و دختر فربه و نرم و لطیف را گویند. (از یادداشت مؤلف ). ◄ نام طعامی است . ◄ مکر و فریب . (آنندراج ) (از غیاث ) : وز آن دنبه که آمد پیه پرورد چه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد. نظامی .
دنبه . [ دُم ْ ب ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان برزرود بخش حومه ٔ شهرستان اصفهان با ١٠٤ تن سکنه . آب آن از زاینده رود و چاه . راه آن اتومبیلرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١٠).