دوتایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوتایی . [ دُ ] (حامص مرکب ) حالت و صفت دوتا. دوتاهی . احدیداب . کوژی . گوژی . انحناء. انحنا. خمی . بخمی . انعطاف . (یادداشت مؤلف ). دولایی (ناظم الاطباء).چفتگی . چفتی . خمیدگی . (یادداشت مؤلف ) : خبر دهد به سیاهی ز روی دشمن میر نشان دهد ز دوتایی به پشت حاسد شاه . رودکی . چو بینی رخ شاه خورشیدفش دوتایی برو دست کرده به کش . دقیقی . گشاد آن کیانی کمند از میان دوتایی بیامدچو شیر ژیان . فردوسی . ♦ دوتایی کردن پشت ؛ خم کردن آن . دوتا کردن پشت . دوتو کردن پشت احترام و تعظیم کسی را : از طاعت او حلقه کند قیصر در گوش وز خدمت فغفور کند پشت دوتایی . منوچهری . ◄ (ص نسبی ) دولا. دوتو. دوته . دوتاه . دوتا. خمیده . (یادداشت مؤلف ). تایی خمیده روی تای دیگر. ◄ مضاعف . دولا. دولایی : بدنها همه در دوتویی زره زنخها همه در دوتایی لثام . مسعودسعد. یکتا و دوتا کردم در مدحت و خدمت یابم اگر از جود تو دستار دوتایی . سنایی (از آنندراج ). ◄ دونفری . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ مرکب ) چنگ دوتاره . دوتای . دوتار. دوتا. (یادداشت مؤلف ). ♦ دوتایی زدن ؛ ساز دوتایی نواختن . طنبور زدن : گرم ساز یکتا زنی یا دوتایی دراندازمت کز سه تا می گریزم . خاقانی . مغنی ملولم دوتایی بزن به یکتایی او که تایی بزن . حافظ. ◄ به معنی پوشیدنی است . (آنندراج ). ◄ از مفاد اشعاراستادان خلف به معنی پوشش زیر قبا فهمیده می شود. (آنندراج ). قسمی جامه ٔ صوفیان . (یادداشت مؤلف ) : خرقه پوشان صوامع را دوتایی چاک کرد تا من اندر کوی وحدت لاف یکتایی زدم . سعدی . وز سر صوفی سالوس دوتایی برگشت کاندرین ره ادب آن است که یکتا آیند. سعدی . بیار ای لعبت ساقی بگو ای کودک مطرب که صوفی در سماع آمد دوتایی کرد یکتایی . سعدی . گر کسی بودی که پیشم چارتایی برزدی این دوتایی در بر من هر زمان یکتاستی . شاه کبودجامه (از آنندراج ). ◄ قسمی مرغابی . (یادداشت مؤلف ). ◄ منافق . دوتا. دورو. دورنگ . (از یادداشت مؤلف ) : چنان چون تو یکتادلی مهر او را دلش بر تو هرگز مبادا دوتایی . فرخی .