دوخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوخت . (مص مرخم، اِمص ) دوختن . (ناظم الاطباء). مصدر مرخم دوختن . فعل دوختن . عمل دوختن : برش لباسها را حسین خیاط خود به عهده دارد و دوخت را به شاگردان واگذار می کند. (از یادداشت مؤلف ) : نفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت تف دیگران چشم و مغزم بسوخت . سعدی (بوستان ). ♦ دوخت رفتن ؛ در اصطلاح خیاطان آن قسمت از کناره های پارچه که در هنگام دوختن در داخل درزها قرار می گیرد و از مقدار پارچه می کاهد. ◄ طرز و حال و شکل و روش دوختن . مد: این دوخت فلان است . (از یادداشت مؤلف )؛ دوخت این لباس عالی است . ♦ خوش دوخت ؛ دارای دوزش عالی و شکیل . با خیاطت نیکو. ◄ اتصال . پیوند. ضمیمه کردن . ◄ (ن مف ) مخفف دوخته : این لباس دوخت حسین خیاط است ؛ یعنی دوخته ٔ اوست . این لباس دوخت پاریس است . (یادداشت مؤلف ). ♦ ماشین دوخت ؛ دستگاه کوچک دستی یا بزرگ برقی که با گیره های سیمی فلزی صفحات دفتر و کتاب و جزوه را بهم متصل سازد. ◄ (اِ) بخیه . (ناظم الاطباء). ◄ دختر و دوشیزه و باکره . (منتهی الارب ). دخت . در اصطلاح قدما دختر. دوشیزه . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ دوخت کردن ؛ کراهت داشتن . نفرت داشتن . (ناظم الاطباء). ۩ حقیر کردن . ◄ زور و قوت و توانایی . (ناظم الاطباء).