دود برآمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دود برآمدن . [ ب َ م َ دَ ] (مص مرکب ) دود برخاستن . بلند شدن دود. در آتش افروختن . (یادداشت مؤلف ). ادخان . تدخین . دخون . دخن . دود برآمدن از آتش . (منتهی الارب ). ♦ دود از چیزی برآمدن ؛ سوختن آن چیز. (یادداشت مؤلف ) : سعدی ز سوز سینه هر دم چنان بنالد کز سوز ناله ٔ او دود از قلم برآید. سعدی . ♦ دود از خام برنیامدن ؛ سوز و گدازاز آن ظاهر نشدن : ترا سماع نباشد که سوز عشق نبود گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود. سعدی . ♦ دود از دودمان برآمدن ؛ پریشان و نابود گشتن خانواده : هر آن دودمان کآن نه زین کشور است برآید همی دوداز آن دودمان . فرخی . ♦ دود از نهاد برآمدن ؛ کنایه از مغموم و پریشان و حسرت زده و حیران شدن : تا سبزه ٔ خط از لب جانان برآمده دود از نهاد چشمه ٔ حیوان برآمده . صائب . ♦ دود برآمدن و یا برخاستن و بلند شدن از جایی ؛ سخت خشک و بی آب بودن آن جای . (یادداشت مؤلف ) : پشیمانی آنگه نداردش سود که برخیزد از جای آباد دود. فردوسی . ۩ پایمال و نابود شدن و از میان رفتن : ز تازیدن گور و گرد سوار برآمد همی دود از آن مرغزار. فردوسی . ۩ کنایه از آه کشیدن و سخت متأثر شدن است : تنش را بدان نامداران نمود تو گفتی که از چرخ برخاست دود. فردوسی . ♦ دود به سر یا به دماغ یااز سر یا کله یا مغز یا دماغ کسی برآمدن ؛ کنایه است از سخت مستأصل و پریشان و خشمگین شدن وی . سخت در اطلاع بر غیر منتظری غمگین شدن . (یادداشت مؤلف ). کنایه است از مغموم شدن . (ناظم الاطباء). کنایه ازمحنت کشیدن است . (از آنندراج ) : ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم به سر برآمد زین آتش نهانی . سعدی . هر لحظه به سر برآیدم دود فریاد و جزع نمی کند سود. سعدی . چنانم شود سینه از درد و داغ که دودم برآید به سقف دماغ . نزاری قهستانی . ۩ کنایه است از هلاک گشتن . (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ◄ آتش روشن شدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ طعام پختن که نشانه ٔ آن آتش افروختن و دود بلند شدن است . (یادداشت مؤلف ). ♦ امثال : که برناید از هیچ ویرانه دود . نظامی (از امثال و حکم ).