دودستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دودستی . [ دُ دَ ] (اِ مرکب ) نوعی از کوزه و سبو. (ناظم الاطباء)(از لغت فرس اسدی ). سبوی سرفراخ . (صحاح الفرس ). غولین . (از لغت فرس اسدی ذیل ماده ٔ غولین ) : عشقش به دودستی آب می داد وز کوره ٔ عشق تاب می داد. نظامی . ◄ دودسته . بازه . چوبدستی . (یادداشت مؤلف ) : از گراز و تش و انگشته ٔ بهمان و فلان تا تبرزین و دودستی و رکاب و کمری . کسایی . ◄ دو دست بر پشت شخصی زدن تا بتعجیل آن را ببرند. (از لغت فرس اسدی ) (ناظم الاطباء). ◄ (ق مرکب ) دودسته . با دو دست . به وسیله ٔ دو دست : عنان یک رکابی برانگیختند دودستی به تیغ اندرآویختند. نظامی . ♦ دودستی تقدیم کردن یا دادن یا واگذار کردن چیزی ؛ بوسیله ٔ دو دست یا در دو دست نهاده دادن او را. نشان دادن رضای خاطر را از روی صمیمیت و بدون تکلف : کتاب را دودستی تقدیم استاد کردم . شاه سلطان حسین دودستی سلطنت را به محمود افغان واگذاشت . ♦ دودستی درآویختن ؛ دو دست در چیزی زدن استواری را : گو شانه زبان بازکش و باد صبا پای کآن زلف به آن روی درآویخت دودستی . واله هروی (از آنندراج ). ◄ (اِ مرکب )کنایه است از نهایت بی تکلفی و بی حجابی بکار بردن . (از آنندراج ). بدون تعارف و تکلف و از روی صمیمیت کاری را کردن . ◄ تیغی که درازی آن دو دست باشد. (ناظم الاطباء) (از لغت فرس اسدی ). شمشیر لبه پهن : تیغ و دودستی زند برعدوان خدای همچو پیمبر ز دست بر در بیت الحرام . منوچهری . ♦ دودستی زدن شمشیر و تیغ و جز آن ؛ دو دسته زدن . با دو دست قبضه ٔ شمشیر را گرفتن و زدن . با دو دست شمشیر داشتن و بکار بردن . (از آنندراج ) : دگر آنکه ناسیری آید به جنگ دودستی زند تیغ بر بوی رنگ . نظامی . به قول دگر آنکه بر جای جم دودستی زدی تیغ چون صبحدم . نظامی . عنان یک رکابی زیر می زد دودستی با فلک شمشیر می زد. نظامی . رجوع به دودسته شود. ♦ زخم دودستی ؛ زخم و ضربت سخت : برون لاف مرهم پرستی زند درون زخمهای دودستی زند. نظامی . ♦ شمشیر دودستی ؛ شمشیری که پهنای آن به اندازه ٔ دو دست باشد : اگر از سندان بر جوشن بر غیبه بود بپریشند به شمشیر دودستی و تبر. فرخی . هرکآرد با تو خودپرستی شمشیر ادب خورد دودستی . نظامی . دودستی ندیدند شمشیر کس همان ناچخ و نیزه از پیش و پس . نظامی . ◄ (ص نسبی، اِ مرکب ) دارای دودست . آنکه دو دست دارد چنانکه دو پا. آدمی : این همه دستان عشقش می زنم وآن دودستی فارغ از دستان من . سعدی . ◄ (ق مرکب ) مجدانه . مصرانه . به تأکید. به اصرار.به طور جدی . شدیداً. کاملاً سخت . با نهایت قوت و نیرو و شدت . به شدت . شدید. (از یادداشت مؤلف ). جهاد و مصاف قوی . (ناظم الاطباء).