دودل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دودل . [ دُ دِ ] (ص مرکب ) دودله . بی ثبات . متردد. مردد. شکاک . مریب . مذبذب . مرتاب . شاک . مقابل یکدل . (یادداشت مؤلف ). کسی را گویند که در امری متردد باشد (برهان ). متفکر و سراسیمه، برعکس یکدله . (آنندراج ). رجوع به دودله شود. ♦ دودل بودن ؛ تردید. ارتیاب . شک ورزیدن . مردد بودن . تردید داشتن . تذبذب . (یادداشت مؤلف ). دودلی : دو دلبر داشتن از یکدلی نیست دودل بودن طریق عاقلی نیست . نظامی . اندرین اندیشه می بود او دودل تا سلیمان گشت شاه مستقل . مولوی . آنکه در یاد کسی چون گل رعنا دودل است مفتی عشق بر این است که خونش بحل است . تأثیر (از آنندراج ). ♦ دودل شدن ؛ مردد شدن . به تردید افتادن . دچار شک گردیدن . (از یادداشت مؤلف ). ۩ به دو معشوق عشق ورزیدن .به دو کس دل دادن . ◄ کسی را گویند که در دو جا اظهار محبت کند و گرفتار باشد. (برهان ) (از لغت محلی شوشتر) : دلارام گفت ای شه نیکدان نه هر زن دودل باشد و ده زبان . اسدی . ♦ دودل شدن ؛ به دو جا اظهار محبت کردن . دودل شوم چو به زلفش مرا نگاه افتد چو رهروی که رهش بر سر دو راه افتد. صائب (از آنندراج ). ◄ مردم منافق . (از برهان ) (از لغت محلی شوشتر). فریبنده : دگر آنکه داری ز قیصر پیام مرا خواندی دودل و خویش کام . فردوسی . با هیچ دودل مشو سوی حرب تا سکه درست خیزداز ضرب . نظامی .