دور افتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دور افتادن . [ اُ دَ ] (مص مرکب ) فاصله گزیدن . جدا شدن . ◄ جداماندن . دور ماندن . (یادداشت مؤلف ). فاصله پیدا کردن : که مرد دلیر است و بادستگاه مبادا که دور افتی از تاج و گاه . فردوسی . به هرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا. سنایی . بسی در قفای هزیمت مران نباید که دور افتی از یاوران . سعدی . به چشم نیک نگه کرده ام ترا همه عمر چرا چو چشمم افتاده ام ز روی تو دور. سعدی . ♦ دور افتادن از مقصود یا مطلب ؛ بحث اصلی را کنار گذاشتن و به حاشیه پرداختن . خارج از موضوع بحث کردن . کنایه از بیراهه رفتن و گمراه شدن است در بحث و یا امری و درک نکردن حقیقت آن . (از یادداشت مؤلف ). از اصل به فرع کشانیده شدن .