دور افکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دور افکندن . [ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دور انداختن . به جانب خارج افکندن . (ناظم الاطباء): اطراح ؛بیرون افکندن چنانکه چیزی بی ارز و هیچ نیرزنده را. (یادداشت مؤلف ). مطاولة. (منتهی الارب ) : سخنهای ایزد نباشد گزاف ره دهریان دور بفکن ملاف . اسدی . مهر بر او مفکن و بفکنش دور زآنکه بد و سرکش و مهرافکن است . ناصرخسرو. زشت بار است ای برادر بار آز دوربفکن بار آز از پشت و یال . ناصرخسرو. ◄ راندن . دور کردن . از خود دور ساختن . (از یادداشت مؤلف ) : گرم دور افکنی دربوسم از دور وگر بنوازیم نور علی نور. نظامی . ◄ به فاصله ٔ بسیار پرتاب کردن و انداختن .