دور زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دور زدن . [ دَ / دُو زَ دَ ] (مص مرکب ) گردیدن . چرخیدن . چرخ زدن . طواف . گرد گشتن . گرد گردیدن . چرخ خوردن . (یادداشت مؤلف ). گرد خویش برآمدن . حرکت دورانی کردن . رجوع به دور و دوران و دور کردن شود. ♦ دور زدن بحثی یا امری درباره ٔ موضوعی یا حالی ؛ درباره ٔ آن حال یا آن موضوع بحث کردن : این بحث در اطراف این موضوع دور می زند. یا این امر ما بین این سه حال دور می زند. (یادداشت مؤلف ). ♦ دور زدن گردون به کام کسی ؛ بر وفق مراد وی بودن سیر چرخ . برمراد رفتن گردش آسمان : گردون دون اگر دوسه روزی به کام تو دوری زندمباش بدان غره زینهار. حافظ (از آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
بهدور چیزی رفتن، پیچیدن، درمدار بودن، چرخ زدن، گردیدن، پیچخوردن، تاب خوردن، خمیدن، حلقه زدن، چنبره زدن، گرد خود برآمدن، بهخود پیچیدن غلتیدن (غلطیدن)، دور محور خود چرخیدن، چرخیدن
پیچ زدن، پیچیدن، ویراژ دادن، چرخیدن گردش کردن، گردیدن، بهگرد (دور) چیزی گشتن، درمدار حرکت کردن، دور زدن غلتیدن، بهخود پیچیدن، وول زدن، دور زدن کوک کردن، چرخاندن، پیچاندن
دور گشتن، درمدار چرخیدن، برگشتن، پیچیدن