دور فکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دور فکندن . [ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دور افکندن . دور انداختن . به دور انداختن : آنگاه ببرد رگشان و ستخوانشان جایی فکند دور و نگردد به کرانشان . منوچهری . رجوع به دور افکندن ودور انداختن شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دور فکندن . [ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دور افکندن . دور انداختن . به دور انداختن : آنگاه ببرد رگشان و ستخوانشان جایی فکند دور و نگردد به کرانشان . منوچهری . رجوع به دور افکندن ودور انداختن شود.