دور ماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دور ماندن . (مص مرکب ) دور افتادن . جدا ماندن . جدا شدن . مفارقت یافتن . جدا افتادن . (از یادداشت مؤلف ): شغر؛ دور ماندن شهر از سلطان . (منتهی الارب ). حشور؛ غایب شدن از اهل خود و دور ماندن . (منتهی الارب ) : دور ماند از سرای خویش و تبار نسری ساخت بر سر کهسار. رودکی . هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش . مولوی . ♦ دورماندن از چیزی مانند رسم و آیین و پیمان ؛ دور افتادن از آن . دوری کردن از آن . محروم ماندن از آن . روگردان شدن و جدا ماندن از آن : کسی کو بپیچد ز فرمان تو و گر دور ماند ز پیمان تو. فردوسی . همی دور مانی ز رسم کهن براندازه باید که رانی سخن . فردوسی . ترا چند خوانم بدین بارگاه همی دور مانی ز آیین و راه . فردوسی . دریغا که مشغول باطل شدیم ز حق دور ماندیم و غافل شدیم . سعدی . ♦ دور ماندن از دیدار کسی ؛ تقاعد از زیارت او. محروم ماندن از دیدار و ملاقات وی . (از یادداشت مؤلف ) : کسی کو بتابد ز گفتار ما و یا دور ماند ز دیدار ما. فردوسی . ♦ دورماندن سر از تن ؛ جدا افتادن آن دو از یکدیگر. کنایه است از بریده شدن سر کسی و کشته شدن وی : چنین گفت چندین سر بیگناه ز تن دور ماند ز فرمان شاه . فردوسی .