دورنگ شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دورنگ شدن . [ دُ رَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ابلق شدن . دارای رنگی همراه رنگ دیگر گردیدن .به دو رنگ متلون شدن . (یادداشت مؤلف ) : زاغ سیه بودم یک چندنون باز چو غلبه بشده ستم دورنگ . منجیک . دوست از هر دوتن دورنگ شود دل از آن کو دورنگ شد برکن . خاقانی . دگرباره پرسید کز چین و زنگ ورقهای صورت چرا شد دورنگ . نظامی . تذروان رومی و زاغان زنگ شده سینه ٔ باز یعنی دورنگ . نظامی .