دورنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دورنگ . [ دُ رَ ] (ص مرکب ) رنگی همراه رنگ دیگر. دارای دولون . ابلق . (ناظم الاطباء). که یک رنگ نیست . خلنگ . (از برهان ). شریجان . (منتهی الارب ) : سپید است این سزای گنده پیران دورنگ است این سزاوار دبیران . (ویس و رامین ). همان جایگه دید مرد دورنگ سپید و سیه تنش همچون پلنگ . اسدی . نه نه مشتاقان از صبح و ز شام آزادند که دل از هرچه دورنگ است شکیبا بینند . خاقانی . خبر دارد که روز و شب دورنگ است نوالش گه شکر، گاهی شرنگ است . نظامی . برآمیختم لشکر روم و زنگ سپید و سیه چون گراز دورنگ . نظامی . فلک نیست یکسان هم آغوش تو طرازش دورنگ است بر دوش تو. نظامی . لیکن چه کنم هوا دورنگ است کاندیشه فراخ و سینه تنگ است . نظامی . ◄ هر چیز دور. (ناظم الاطباء). ◄ کنایه است از منافق و ریاکار و غدار و حیله باز و مذبذب . (از ناظم الاطباء). کنایه از منافق که ظاهرش خوب و باطنش چنان نباشد. (آنندراج ). منافق . (غیاث ) : زین شهر دورنگ نشکنم دل کو را دل ایرمان نبینم . خاقانی . جهاندار گفت این گراینده گوی دورنگ است یک رنگی از وی مجوی . نظامی . مگر با من این بی محاباپلنگ چو رومی و زنگی نباشد دورنگ . نظامی . مباش ایمن که با خوی پلنگ است کجا یکدل شود وآخر دورنگ است . نظامی . ♦ دهر یا عالم یا جهان یا سرای دورنگ ؛ کنایه است از عالم و روزگار ریاکار : مدار امید ز دهر دورنگ یکرنگی که در طویله ٔ او با شبه ست مروارید. سنایی . از عالم دورنگ فراغت دهش چنانک دیگر ندارد این زن رعناش در عنا. خاقانی . کیمیاکاری جهان دورنگ نعل آتش نهفته در دل سنگ . نظامی . ◄ کنایه از روزگار. (ناظم الاطباء). کنایه ازعالم توان گفت به واسطه ٔ شب و روز مختلف . (آنندراج ).
دورنگ .[ دَ رَ ] (اِ) گیاهی طبی . (ناظم الاطباء). دورنج .
مترادف و متضاد واژهدان
ابلق دورو، ریاکار، مزور، منافق
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی