دورنگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دورنگی . [ دُ رَ ] (حامص مرکب ) تلون به دورنگ . ◄ نفاق و منافقی . (ناظم الاطباء). مقابل یکرنگی . نفاق . (شرفنامه ٔ منیری ). کنایه از نفاق و ریاکاری .(آنندراج ). مذبذبی و مکاری و تزویر و دورویی و ناراستی . (ناظم الاطباء). دورویی . (شرفنامه ) : ز تنگی مکان و دورنگی زمان به جان آمدم زین دوتا می گریزم . خاقانی . خاقانی ازین راه دورنگی به کران باش یا عاقل عاقل زی یا غافل غافل . خاقانی . زآن پیش کز دورنگی عالم خراب گردد ساقی برات ما ران بر عالم خرابی . نظامی . گهی با من به صلح و گه به جنگی خدا توبه دهادت زین دورنگی . نظامی . جهان را نیست کاری جز دورنگی گهی رومی نماید گاه زنگی . نظامی . دورنگی در اندیشه تاب آورد سر چاره گر زیر خواب آورد. نظامی . یا مسلمان باش یا کافر دورنگی تا به کی یا مقیم کعبه و یا ساکن بتخانه باش . فروغی بسطامی . ◄ بی قراری و عدم ثبات . (ناظم الاطباء). ◄ (ص نسبی ) چیزی که دورنگ دارا بود. (ناظم الاطباء). دارای دورنگ . دورنگه . متلون به دورنگ : از این ابلق سوار نیم زنگی که در زیر ابلقی دارد دورنگی . نظامی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی