دورنگی داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دورنگی داشتن . [ دُ رَ ت َ ] (مص مرکب ) دورنگ بودن . دورنگ شدن . به دورنگ متلون گشتن . (یادداشت مؤلف ). به دورنگ درآمدن . ◄ دورنگی و نفاق نمودن . منافق و دورو بودن : چون شب و چون روز دورنگی مدار صورت رومی رخ زنگی مدار. نظامی .