دوروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوروی . [ دُ ] (ص مرکب ) دورو. دوسو. که دارای دورویه است : دوروی است خورشید آیینه وش یکی روی در چین یکی در حبش . نظامی . کاغذ ورق دوروی دارد کآماجگه از دوسوی دارد. نظامی . بلبل آن به که فریب گل رعنا نخورد که دوروی است وفاداری یاران دورنگ . وحشی (از آنندراج ). ♦ حله ٔ دوروی ؛ جامه ٔ دورویه ... حریر پشت و رو یکی . که بافت و نقش هر دو رو یکسان است : باغ و راغ و کوه و دشت گوزکانان سربسر حله ٔ دوروی را ماند ز بس نقش و نگار. فرخی . ◄ هبق . (دهار) (ملخص اللغات ). ◄ دورو. گل رعنا که یک رویش زرد و روی دیگرش سرخ است . گل دورو. گل قحبه . گل دودیمه . وردالفجار. وردالحمار. گل دوآتشه . دودیمه . دورویه گل . (یادداشت مؤلف ). ورد موجه . (دهار) : باغی است بدین زینت وآراسته از گل یک سو گل دوروی و دگر سو گل خودروی . فرخی . تا این گل دوروی همی روی نماید زین باغ برون رفتن ما را نبود روی . فرخی . باطنش هست دیگر و ظاهرش دیگر است گویی شده ست این گل دوروی باطنی . منوچهری . هزاران گل نودمیده ز سنگ ز صد برگ و دوروی و از هفت رنگ . اسدی . آن گل دوروی رعنا را نگر چون خصم شاه با رخ زرد و دلی سرتا بسر خون آمده ست . سیدحسن غزنوی . رویش از غصه ٔ ایام بر دشمن و دوست داشت همچون گل دوروی اثر خوف و خجل . انوری (از شرفنامه ). گل دوروی به یک روی با تو دعوی کرد دگر رخش ز جمالت به زعفران ماند. سعدی . رویت گل دوروی به یک روی چون بدید صدبار سرخ و زرد برآمد ز انفعال . سلمان ساوجی (از شرفنامه ). من و تو با گل دوروی مانیم نهاده بی حجابی روی بر روی . (شاعری از قدما). ◄ کنایه است از مرد منافق . (انجمن آرا) (از آنندراج ). منافق . (دهار) : برآمد سخن چین و دوروی دیو بریده دل از ترس کیهان خدیو. فردوسی . دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین چو نمام و دوروی و ناپاک دین . فردوسی . سخن چین و دوروی و بیکارمرد دل هوشیاران کند پر ز درد. فردوسی . مکن با سخن چین و دوروی راز که نیکت به زشتی برد پاک باز. فردوسی . از مجلس ما مردم دوروی برون کن پیش آر می سرخ و فروکن گل دوروی . فرخی . دوروی و فریبنده و زشتخوست به کردار دشمن به دیدار دوست . اسدی . مده نزد خود راه بدگوی را نه مرد سخن چین دوروی را. اسدی . نه دوروی باید به پیکارجوی نه می دوست از دل به پیکارپوی . اسدی . بخت مردی است از قیاس دوروی خلق گشته بدو درون آونگ . ناصرخسرو. سخت دوروی است ندانم همی دشمنش از دوست نه رو از قفاش . ناصرخسرو. نیکو نبود که باشی ای سلسله موی چون سوسن ده زبان و چون لاله دوروی . عبدالواسع جبلی . گر دهر دوروی و بخت ده رنگ است باری دل تو یگانه بایستی . خاقانی . هر که چون سوسن ده زبان و چون لاله دوروی گشت . (سندبادنامه ص ١٧). بس که بودم چون گل نرگس دوروی و شوخ چشم باز یک چندی زبان در کام چون سوسن کشم . سعدی . ◄ دورنگ . کنایه از عالم توان گفت به واسطه ٔ شب و روز مختلف . (آنندراج ). ◄ (اِ مرکب ) دو جهت . دو طرف . دو صف . (یادداشت مؤلف ) : برآمد خروشیدن گاودم ز دوروی آوای رویینه خم . فردوسی . طلایه همی گشت برهردوروی جهان شد پرآواز پرخاشجوی . فردوسی . چو برخاست آواز کوس از دوروی ز قلب اندر آمد گو نامجوی . فردوسی . خروش آمد از لشکر هردوروی ده و دار گردان پرخاشجوی . فردوسی . ♦ دورو ایستادن ؛ دو صف ایستادن . در دو ردیف ایستادن . توقف در دوسوی : درون باغ از پیش صفه ٔ تاج تادرگاه غلامان دورو بایستادند. (تاریخ ابوالفضل بیهقی چ ادیب ص ٤٣).