دوریاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوریاب . (نف مرکب ) دریابنده ٔ مسائل غامض و دور از درک . زودیاب . تیزیاب . تیزفهم . مقابل دیریاب . سریعالانتقال . (یادداشت مؤلف ) : همه دیده کردند یکسر پرآب از آن شاه پردانش دوریاب . فردوسی . بگفتا کز اندیشه ٔ دوریاب ببینم همه بودنیها به خواب . اسدی . چه دانی دگر گوید این دوریاب که هست آتش این کش همی گویی آب . اسدی .