دژم شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دژم شدن . [ دُ ژَ / دِ ژَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) اندوهناک و افسرده و گرفته و اندوهگین شدن : چو گودرز آن سوک شهزاده دید دژم شد چو آن سرو آزاده دید. فردوسی . سپهبد ز گفتار او شد دژم همی زار بگریست با او بهم . فردوسی . شها دل مدارید چندین بغم که از غم شود جان خرم دژم . فردوسی . شب آمد دژم شد ز گفتار شاه خروش جرس خاست از بارگاه . فردوسی . دژم شد ز کار برادر شغاد نکرد آن سخن پیش کس نیز یاد. فردوسی . چو از باد بینم همی باد و نم ندانم که نرگس چرا شد دژم . فردوسی . دژم شد سپهدارو مهراج شاه گرستند یکسر سران سپاه . اسدی . دژم شد جهان پهلوان چون شنید بسی در سپه جست و نامد پدید. اسدی . بشد زآن دژم گرد لشکرپناه همانجا بشب خیمه زد با سپاه . اسدی . او را [ کودک را ] ... نگذارند که دژم شود و دژم روی شود تا تندرست بماند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ دژم شدن دل ؛ مکدر و افسرده و رنجیده خاطر و بیمار شدن . آشفته شدن دل : ز پیشش برفتند هر سه بهم شده رخ پر از چین و دلها دژم . دقیقی . دل رای از آن موبدان شد دژم روان پر ز غم شد برو پر ز خم . فردوسی . قد من شد چو زلف دوست بخم دل من شد چو چشم دوست دژم . ادیب صابر (از آنندراج ). ◄ تیره و تاریک و آشفته شدن : فرازآمدند این دو لشکر بهم جهان شد ز پرخاشجویان دژم . فردوسی . چنین گفت با بخردان شهریار که بر ما شود زین دژم روزگار. فردوسی . ♦ دژم شدن روز بر کسی ؛ تیره شدن روزگار بر کسی : سوار و پیاده کشیدی بدم شده روز ازو بر دلیران دژم . فردوسی . ♦ دژم شدن روی گیتی ؛تاریک شدن آن : چو از شب شدی روی گیتی دژم مرآن کوسها را زدندی بهم . اسدی . ♦ دژم شدن زندگانی ؛ آشفته و تیره شدن آن : برآشوبد ایران و توران بهم ز کینه شود زندگانی دژم . فردوسی . ◄ زنگ گرفتن . زنگ زدن . تیره وتار شدن : سکندر نهاد آینه زیر نم همی بود تا شد سیاه و دژم . فردوسی . ◄ بدخو و تندشدن . ◄ خشمناک شدن : گر از شاه توران شدستی دژم بدیده درآوردی از درد نم . فردوسی . همانا که برزد یکی تیز دم شهنشاه از آن دم زدن شد دژم . فردوسی . بگفتند وی را همه بیش و کم سپهبد شد از کار ایشان دژم . فردوسی . مردم از زیرکان دژم نشود مهر کز عقل بود کم نشود. خواجو. ◄ بی آب و گیاه شدن . بی سکنه و بی مردم گشتن . توحش . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). استیحاش . (المصادر زوزنی ). تأبد. (تاج المصادر بیهقی ): ایحاش ؛ دژم شدن جای . استیحاش ؛ دژم و ناخوش شدن . (دهار).