دژم کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دژم کردن . [ دُ ژَ / دِ ژَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اندوهگین کردن . اندوهناک ساختن : دژمش کرد درم لاجرم به آخرکار ستوده نیست کسی کو سزای لاجرمست . ناصرخسرو. ♦ دژم کردن بخت کسی ؛ تیره کردن بخت او : مکن بخت فرزند خود را دژم ببینی دل خویش زین پس به غم . فردوسی . ♦ دژم کردن چهره ؛ درهم و خشم آلود کردن آن : دژم کرد شاه اندر آن کار چهر بفرمود تا رفت بوزرجمهر. فردوسی . بیامد به قلب سپه پیلسم دهان پر ز کین چهره کرده دژم . فردوسی . ۩ تیره کردن : گر ز پی غزو غز قصد خراسان کنی گرد سواران کند چهره ٔ گردون دژم . خاقانی . ♦ دژم کردن دل ؛ غمگین و افسرده کردن آن را : مدار ایچ تیمار با جان بهم به گیتی مکن جاودان دل دژم . فردوسی . ایزد او را برساناد به کام دل او دل ما شاد کناد و دل بدخواه دژم . فرخی . نیست مسعودسعد کار خرد دل ز کار جهان دژم کردن . مسعودسعد. ♦ دژم کردن رخساره ؛ پرچین کردن آن . درهم کشیدن آن از اندوه و غم : همی گفت رخساره کرده دژم ز کار سیاوش دلش پر ز غم . فردوسی . ♦ دژم کردن روزگار بر خود ؛ تیره و تباه کردن و بر خودتنگ گرفتن جهان : دو رخساره پر خون و دل سوکوار دژم کرده بر خویشتن روزگار. فردوسی . ♦ دژم کردن روی ؛ ترش و پرچین کردن روی از خشم : نبینی ز من یک سخن بیش و کم تو زین پس مکن روی بر من دژم . دقیقی . زبان آورش گفت و تو نیز هم چو خسرو مکن روی بر ما دژم . بوشکور. نشستند با روی کرده دژم زبانشان نجنبید بر بیش و کم . فردوسی . بدیدی مرا روی کردی دژم دمیدی بر آن آتش تیزدم . فردوسی . کمندی به فتراک بر شست خم خم اندرخم و روی کرده دژم . فردوسی . جهان چون من دژم کردم بر او روی سوی من کرد روی خویش خندان . ناصرخسرو.