دژم گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دژم گشتن . [ دُ ژَ/ دِ ژَ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) دژم گردیدن . اندوهگین شدن . غمین شدن . افسرده شدن . اندوهناک شدن : یکی هفته با سوک گشته دژم به هشتم برآمد ز شیپور دم . فردوسی . ورا پهلوان هیچ پاسخ نداد دژم گشت و سر سوی ایوان نهاد. فردوسی . به نزدیک آن مرد دهقان شدند دژم گشته و زار و پیچان شدند. فردوسی . دژم گشت قیصر ز کردار خویش برون کرد گنجی از اندازه بیش . اسدی . ♦ دژم گشتن دل ؛ اندوهناک شدن آن . افسرده و پریشان شدن آن : رخم به گونه ٔ خیری شده ست از انده وغم دل از تفکر بسیار خیره گشت و دژم . خسروانی . ◄ گیج شدن . از خود بی خود شدن . افسرده و پژمرده شدن : چون بزاد آن بچگان را سر او گشت دژم ... بچگان زاد مدور همه بی قد و قدم . منوچهری . ◄ پژمرده شدن . دور از سرسبزی و خرمی شدن : همیشه تا چو هوا سرد گشت و باغ دژم کنند گرم و دل افروز خانه و خرگاه . فرخی . ◄ تیره و تار شدن . تاریک گشتن : همه دشت یکسر پر از آب و نم ز خشکی لب چشمه گشته دژم . فردوسی . همان سال ضحاک را روزگار دژم گشت و بد سال عمرش هزار. اسدی . ♦ دژم گشتن جهان بر کسی ؛ تیره و تار و ناسازگار و سخت شدن جهان بر کسی : نبردند فرمان من لاجرم جهان گشت بر هر سه برنا دژم . فردوسی . ◄ خشمگین شدن . خشمناک گشتن : چنین گفت هرگز که دید این شگفت دژم گشت وز پور کینه گرفت . دقیقی . دژم گشت رستم چو او را بدید خروشی چو شیر ژیان برکشید. فردوسی . بپرسید یل کز که گشتی دژم بدو گفت کز تست بر من ستم . اسدی . دژم گشت مهراج کآمد فراز بدو گفت کای گرد گردن فراز. اسدی . ◄ افسرده و غمگین گشتن : چو پیغام بشنید و نامه بخواند دژم گشت و اندر شگفتی بماند. فردوسی . دژم گشت از آن آرزو جان رای بپیچید بر خویشتن بر بجای . فردوسی . همه سر بسر سوکوار و نژند بر ایشان دژم گشته چرخ بلند. فردوسی . دژم گشت و دیده پر از آب کرد بروهای جنگی پر از تاب کرد. فردوسی . و رجوع به دژم گردیدن شود.