دگرگونه گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دگرگونه گشتن . [ دِ گ َ گو ن َ / ن ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) تغییر یافتن . معکوس شدن . عوض شدن وضع : که اکنون چو روز من اندرگذشت همه کار ترکان دگرگونه گشت . فردوسی . ◄ متغیر شدن . بطوری دیگر شدن . با وضع غیرمعمول گشتن . با وضع غیرمساعد شدن . منقلب شدن : به ایرانیان گفت امروز مهر دگرگونه گردد همی بر سپهر. فردوسی . سراپای حالش دگرگونه گشت بر این ماجراروزگاری گذشت . سعدی . یکی دیدو گفتش در اطراف دشت چه بودت که حالت دگرگونه گشت . سعدی . ♦ دگرگونه گشتن سخن ؛ نامساعد شدن آن . برخلاف میل شدن آن : وگر خود دگرگونه گردد سخن تو زاری مساز و نژندی مکن . فردوسی .