دگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دگر. [ دِ گ َ ] (ق ) مخفف «دیگر» است که به معنی باز باشد. چون اضافه به چیزی کنند افاده ٔ غیریت و تکرار و تفنن و تعدد کند. (برهان ) (آنندراج ). لفظ دگر افاده ٔ معنی عطف و تکرار کند چنانچه گویند زید دمی بنشست و دگر برخاست و رفت، لیکن اکثر چنانست که صدور ماوقوع فعل قبل و بعد لفظ دگر منسوب به ذات واحد می باشد، و گاه این عطف و تکرار نظر به صدور فعل از ذات واحد یافته نمیشود، چنانکه بگوئی من یار را دعا کردم دگر او را دشنام داد.(از آنندراج ). هم . باز. نیز. بار دیگر : تو گفتی نشاید مگر داد را دگر تخت شاهی و بنیاد را. فردوسی . پسر هست او را دگر هشت مرد سواران جنگی یلان نبرد. فردوسی . دگر گفت کآن سبز پرده سرای بزرگان ایران به پیشش بپای . فردوسی . دگر گفت تا لشکر نیمروز برفتند با رستم نیوسوز. فردوسی . دگر آنکه دارد به یزدان سپاس بود دانشی مرد یزدان شناس . فردوسی . میان من و او بسی رزم بود مگر کم بخواهد دگر آزمود. فردوسی . تو تا ایدری شاد زی غم مخور که چون تو شدی بازنائی دگر. اسدی . ندانم درین رای گردون چه چیز دگر بینمت یا نبینمْت نیز. اسدی . و اگر دگر باز این آواز شنوی بر جای بایست . (تفسیر ابوالفتوح رازی ). صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید. سعدی . ◄ پس . سپس . بعد. بعد از این . بعد از آن . بعداً. از این پس . از این ببعد. من بعد. دوباره . بار دیگر. بعد از این . از نو. بار دوم . کرت دوم . باز. آنگاه . در ثانی : اگر با من دگر کاوی خوری ناگه بسر بر تیغ و بر پهلوی شنگینه . فرالاوی . به رستم چنین گفت خسرو دگر خنک زال زر کش تو باشی پسر. فردوسی . دگر گور بنهاد پیش تنش که هر بار گوری بدی خوردنش . فردوسی . دگر گفت کز جور گردان سپهر سیه گشت بخت مرا نیز چهر. فردوسی . شب تیره باید شدن سوی چین دگر سوی مکران و توران زمین . فردوسی . دگر سام رفت از پس شهریار همانا نیاید بدین کارزار. فردوسی . دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزل که رفت یکسره بازار و قیمت سرواد. لبیبی . کسی که در حرم عدل و رحمت توگریخت دگر بدست سپهر و زمانه مسپارش . ظهیر (از شرفنامه ٔ منیری ). دلارامی که داری دل در اوبند دگر چشم از همه عالم فروبند. سعدی . انصاف نیست پیش تو گفتن حدیث عشق من عهد می کنم که نگویم دگر سخن . سعدی . نبینی بجائی که برخاست گرد نبیند دگر گرچه بیناست مرد. سعدی . اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت نخوانی . سعدی . همیشه پیشه ٔ من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم . حافظ. دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار وز آن که با دل ما کرده ای پشیمان باش . حافظ. شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی . حافظ. ◄ (ص مبهم، ضمیر مبهم ) دوم . بدنبال نخست . جز اول . جز قبلی . غیر اول . غیر از قبلی . جز از بقیه . جز از او، ومعمولاً در این معنی بدنبال «یک » یا «یکی » می آید : یکی حال از گذشته دی دگر از نامده فردا همی گویند پنداری که وخشورند یا کندا. دقیقی . یکی از شما گر کنم من گزین دگر گردد از من پراز درد و کین . فردوسی . یکی مر دگر را ندانست باز شب تیره و نیزه های دراز. فردوسی . عمود دگر بیژن گیو سخت بزد بر سر و ترگ آن نیک بخت . فردوسی . چو شد روزگار تهمتن بسر به پیش آورم داستانی دگر. فردوسی . خروشید کای نامداران جنگ زمانی دگر کرد باید درنگ . فردوسی . نتوان گفت که دریای دمان را دگر است نتوان گفت که درهای دگر جز در اوست . فرخی . به علی مردمی و مردی نامی شد و تو گر علی نیستی ای میر، علی ّ دگری . فرخی . بزیاد آن ملک راد که در دولت او نبود حاجت هرگز به کسان دگرم . فرخی . فال نیکو زدم ارجو که چنین باشد راست تا زنم زینسان هر روزه یکی فال دگر. فرخی . زن بدکنش معشقولیه نام نبودش جز از بد دگر هیچ کام . عنصری . یک دست تو با زلف و دگر دست تو با جام یک گوش به چنگی ودگر گوش به نائی . منوچهری . یک پایک او را ز بن اندر بگسسته وآویخته او را به دگر پای نگونسار. منوچهری . زآن کوزه ٔ می که نیست در وی ضرری پر کن قدحی بخور به من ده دگری . خیام . نکوئی کن امسال چون ده تراست که سال دگر دیگری دهخداست . سعدی . نخست پادشهی همچو او ولایت بخش که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد دگر مربی اسلام شیخ مجدالدین که قاضیی به از او آسمان ندارد یاد. حافظ. ♦ امثال : اینجا نشد جای دگر این خر نشد خر دگر . (امثال و حکم دهخدا). ◄ با خصوصیتی دیگر. با خصوصیتی جز از اول . غیر از. متفاوت با قبلی . چیزی جز از چیز اول . ممتاز از بقیه . چیز دیگر. غیر از معهود. غیر از قبلی : نگر نگوئی کو چون قباد یا چو جم است حدیث او دگر است از حدیث جم ّ و قباد. فرخی . نی نی که تو ز خواسته شیرین ترین دهی وآنکو جز این دهد دگر است و تو دیگری . فرخی . وآنگه که فروبارد باران بقوت گیرد شمر آب دگر صورت و آثار. منوچهری . ره دانا دگر و مذهب عاشق دگر است ای خردمند که عیب من مدهوش کنی . سعدی . هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است . سعدی . همه گویند سخن گفتن سعدی دگر است همه دانند مزامیر، نه همچون داود. سعدی . نرود مرغ سوی دانه فراز چون دگر مرغ بیند اندر بند. سعدی . هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری . حافظ. ♦ امثال : بربسته دگر باشد و بررسته دگر ؛ فطری و طبیعی را بر مصنع و بر ساخته برتری باشد. (امثال و حکم دهخدا). ◄ کس دیگر. شخص دیگر. آنکه جز توست . اجنبی . غریب . بیگانه . غیر. سائر : دگر هرکه بشنید گفتار او پر از دردشان شد دل از کار او. فردوسی . بگفتند هر کس همی با دگر زن و مرد و کودک به درگاه بر. فردوسی . دگر نامداران کجا رفته اند مگر پند خسرو نپذرفته اند. فردوسی . من دگر یاران خود را آزمودم خاص و عام نی یکیشان رازدار و نی وفا اندر دو تن . منوچهری . وزیشان زرد را مادر دگر بود شنیدستم که او هندوگهر بود. (ویس و رامین ). گفت با لیلی خلیفه کاین توئی کز تو شد مجنون پریشان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت رو رو چون تو مجنون نیستی . مولوی . آدمی فضل بر دگر حیوان به جوانمردی و ادب دارد. سعدی . صد مشعله افروخته گردد به چراغی آن نور تو داری و دگر مقتبسانند. سعدی . من از این طالع شوریده برنجم وَرْنی بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست . حافظ. ♦ امثال : جگر جگر است و دگر دگر. (از امثال و حکم دهخدا). ◄ چیز دیگر. شی ٔ دیگر : وگر من نپوشم بیازارد اوی همانا دگر چیز پندارد اوی . فردوسی . وگر بگذری سوی انگشت گر از او جز سیاهی نیابی دگر. فردوسی . ♦ آن دگر ؛ چیزی جز آنچه هست : هر دو یک گوهرند لیک بطبع این بیفسرد و آن دگر بگداخت . رودکی . تاجوران تاجورش خوانده اند وآن دگران آن دگرش خوانده اند. نظامی . ♦ حیات دگر ؛ حیات دوم . زندگانی نو : تو خود حیات دگر بودی ای زمان وصال دلم امید ندانست و در وفای تو بست . حافظ. ♦ دگر بار ؛ دیگر بار. دگرباره . بار دگر. (ناظم الاطباء). بار دوم : دگر بارش به تضرع و زاری بخواند. (گلستان سعدی ). اگر گنجی بدست آرم دگر بار من و زین نوبت تنها نشستن . سعدی . هرگه که بگذرد بکشد دوستان خویش وین دوست منتظرکه دگربار بگذرد. سعدی . به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی بیا و زنده ٔ جاوید کن دگر بارم . سعدی . ۩ زمان دیگر. وقت دیگر. (ناظم الاطباء). ♦ دگر باره ؛ دگربار. دیگر باره . بار دوم .کرة ثانیة. (یادداشت مرحوم دهخدا). غیر از بار اول .غیر از بار قبلی . از نو. باز. یک بار دیگر. کرت دیگر. نوبتی غیر از نوبت پیشین : دگر باره زد بر سر ترگ اوی شکسته شد آن تیغ پرخاشجوی . فردوسی . سپهدار توران به گنگ آمده دگر باره توران به چنگ آمده . فردوسی . سر بخت پستش برآمد به ماه دگر باره شد شاه و بگرفت گاه . عنصری . زنهار تا نگوئی با او حدیث من تو بر زبان خویش دگرباره زینهار. منوچهری . شاه دگر باره با داناآن به دیدار درخت شد. (نوروزنامه ). چرخ سنجاب گون دگرباره پیریش را بدل کند به شباب . سوزنی . عشقت چو درآمد ز درم صبر بدر شد احوال دلم باز دگرباره دگر شد. خاقانی . بسی برنیاید که خاکش خورد دگر باره بادش به عالم برد. سعدی . کنند این و آن خوش دگر باره دل وی اندر میان کوربخت و خجل . سعدی . ۩ پیش از این . قبل ذلک : پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست، غلام دگر باره دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده . (گلستان سعدی ). و رجوع به دیگر باره شود. ۩ در وقت و در زمان دیگر. (ناظم الاطباء). ♦ دگر تا ؛ تای دیگر. دوم : یاقوتی جولاهه بمرد و دو پسر ماند یک تا بچه غر ماند و دگر تا بچه نر ماند. سوزنی . ♦ دگر روز ؛ دیگر روز. روز دیگر. روز بعد. فردا. روز بعد آن . روز بعد از روزی که از آن سخن داشته اند : دگرروز گشتاسب با موبدان ردان و بزرگان و اسپهبدان . فردوسی . دگر روز چون سیمگون گشت راغ پدید آمد آن زرد رخشان چراغ . فردوسی . بیامد دگر روز شبگیر شاه سوی دشت نخجیر خود با سپاه . فردوسی . دگر روز چون گنبد لاجورد برآورد و بنمود یاقوت زرد. فردوسی . دگر روز بهرام جنگی برفت به دیدار گردان پرموده تفت . فردوسی . دگر روز کشتن امیرابوجعفر، بوحفص محمدبن عمرو را به امارت بنشاندند. (تاریخ سیستان ). سوی امیر خراسان نامه نبشت و خبر کرد دگر روز امیر خراسان سپاه برنشاند. (تاریخ سیستان ). تا دگر روز عید گوسپندکشان سلطان محمد فرازرسید. (تاریخ سیستان ). همه شب درین فکر بود و نخفت دگر روز با هوشمندان بگفت . سعدی . ۩ دیروز. (ناظم الاطباء). ♦ دگرره ؛ بار دیگر. دوباره : دگرره سر ازین اندیشه برکرد که از خامی چه کوبم آهن سرد. نظامی . ♦ دگر سال ؛ سال دیگر. سال بعد. سال پس از سالی که از آن سخن رفته است : مردمان قصه فرستند ز صنعا بر او گر دگر سال وکیلش سوی صنعا نشود. منوچهری . ♦ دگرسان ؛ دیگرسان . بسان دیگر. به گونه ٔ دیگر : اولش کردم تسلیم به حق باز تسلیم دگرسان چه کنم . خاقانی . ♦ دگرسان شدن ؛ عوض شدن . به گونه ٔ دیگر شدن : ز فرّ ماه فروردین جهان چون خلد رضوان شد همه حالش دگرگون شد همه رسمش دگرسان شد. معزی . گر بپسندیش دگرسان شود چشمه ٔ آن آب دوچندان شود. نظامی . ♦ دگرسان گشتن ؛ دگرسان شدن . دگرگون شدن : مشیات خالق نگردددگوگون قضیات سابق نگردد دگرسان . عبدالوسع جبلی . ♦ دگر شب ؛ شب دیگر. شب بعد از آن شب که از آن سخن داشته اند : دگر شب نمایش کند پیشتر ترا روشنائی دهد بیشتر. فردوسی . دگر شب چو برزد سر از کوه ماه به زندان دژآگاه کردش تباه . فردوسی . ♦ دگر کس ؛ غیر. غیری . کس دیگر : زیرا که دگر کسان بدانند آن چیز که تو همی بدانی . ناصرخسرو. غلطم من که چراغی همه کس را میرد لیک خورشید مرا مرد و دگر کس را نی . خاقانی . ♦ دگر نماز ؛ نماز عصر. (ناظم الاطباء). نماز دگر. نماز دیگر. و رجوع به نماز دگر در همین ترکیبات و رجوع به نماز دیگر در ردیف خود شود. ♦ دگری ؛ دیگری . غیر. کسی جز اولی . آن یک . کس دیگر: بیم آنست که جای تو بگیرد دگری آگهت کردم و گفتم سخن بازپسین . فرخی . چون با دگری من بگشایم تو ببندی ور با دگری هیچ نبندم بگشایی . منوچهری . جستی و یافتی دگری بر مراد دل رستی ز خوی ناخوش و از گفتگوی ما. منوچهری . راست خواهی نظر حرام بود برچنین روی و باز بر دگری . سعدی . وآن دگری گفت نه بس حاصلست کوری چشم است و بلای دل است . نظامی . ۩ یکی . آن یک (در غیر شخص ) : ستور و مردم و پیغمبران سه مرتبتند بدین دو وحی جدا مانده هر یک از دگری . ناصرخسرو. ♦ روز دگر ؛ روز قبل . دی . دیروز : هم بترتیب وساز روز دگر خوان نهادند و خوردها بر سر. نظامی . ۩ فردا : هر کس که گلستانی خواهدبه مه دی گو خاک مصافت بین روز دگر فتح . مسعودسعد. ♦ سرای دگر ؛ آخرت . آن جهان . مقابل این سرای : این سرائیست که البته خلل خواهد کرد خنک آن قوم که در بند سرای دگرند. سعدی . خبرش ده که هیچ دولت و جاه به سرای دگر نخواهد یافت . سعدی . ♦ نماز دگر ؛ نماز دیگر، صلاة عصر : نماز پیشین و دگر جمع بکند. (تفسیر ابوالفتوح رازی ). ۩ هنگام عصر. عصر. وقت عصر : برفت روز و تو چون طفل خرمی آری نشاط طفل نماز دگر بود عمداً. خاقانی . پس ازنماز دگر روزگار آدینه نبید خور که گناهان عفو کند ایزد. منوچهری . و رجوع به نماز در ردیف خود شود. ♦ یک اندر دگر ؛ بهمدیگر. یکی در دیگری . اولی با دومی : فلکها یک اندر دگر بسته شد بجنبید چون کار پیوسته شد. فردوسی . ♦ یک با دگر ؛ با همدیگر. یکی با دومی : به آواز گفتند یک بادگر که شاهی بود زین سزاوارتر. فردوسی . ♦ یکدگر ؛ یکدیگر. با هم : دف و چنگ با یکدگر سازگار برآورده زیر از میان ناله زار. سعدی . ◄ کلمه ای است که شخص یا چیزی را علاوه بر شخص و چیزی که پیش بیان کرده اند، بیان می کند. علاوه . زیاده . جز این . جز آن . (از حاشیه ٔ برهان، ذیل دیگر). غیر از آن (این ). جز از این (آن ). سوای آن (این ). ماسوای آن (این ). ماعدای آن (این ). منحصراً. انحصاراً : تا کجا گوهریست بشناسم دست سوی دگر نپرواسم . ابوشکور. تا زنده ام مرا نیست از مدح تو دگر کار کشت و درودم این است خرمن همین و شد کار. رودکی . دگر هر چه از مردمی درخورد مر آن را پذیرنده باشد خرد. فردوسی . گر نثار قدم یار گرامی نکنم گوهر جان بچه کار دگرم بازآید. حافظ. ◄ بقیه . جز اینها. جز آنها. جز از. غیر از. چیز دیگر. بقیه . ماسوای (استثنا) : یکی جامه وین بادروزه که قوت دگر اینهمه بیشی و برسریست . رودکی . از آن کآسمان را دگر بود راز بگفت برادر نیامد فراز. فردوسی . دگرها فروشم به زرّ و به سیم به قیصر پناهم نپیچم ز بیم . فردوسی . سپاه دو شاه از پذیره شدن دگر بود و دیگر ببازآمدن . فردوسی . گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر. حافظ. ◄ ثانی اثنین . (یادداشت مرحوم دهخدا). بدل . عوض . تالی تلو. دوم : القصه که ازبیم عذاب هجران در آتش رشکم دگر از دوزخیان . رودکی . سیه چشم بدنام آن بدهنر که چون اومیاراد گردون دگر. فردوسی . چه کرد او ابا لشکرم سربسر که چون او ندانم به گیتی دگر. فردوسی . پدران را به پسر تهنیت آرند و رواست که پدر همچو درخت است و پسر همچو بری من پسر را به پدر تهنیت آوردم از آن که ندیدم به جهان مر پدرش را دگری . فرخی . عادت و سیرت او خوبتر از صورت اوست گر چه در گیتی چون صورت او نیست دگر. فرخی . اگر چنو دگرستی به مردمی و به فضل چنو شدستی معروف و گستریده اثر. فرخی . ◄ منقلب . دگرگون . دیگرگون . با شخصیت دیگر : من دگرم یا دگر شده ست جهانم هست جهانم همان و من نه همانم . ناصرخسرو. ♦ دگر نمودن ؛ صورتی غیر از اول نمایان شدن . نوع دیگر جلوه کردن : ندیده تنبل اوی و بدیده مندل اوی دگر نماید و دیگر بود بسان سراب . رودکی . ◄ (ق ) برخلاف گذشته : مجلس ما دگر امروز به بستان ماند عیش خلوت به تماشای گلستان ماند. سعدی . گفت، حافظ! دگرت خرقه شراب آلوده ست مگر ازمذهب این طایفه بازآمده ای . حافظ. ◄ (حرف ربط) و اما. (یادداشت مرحوم دهخدا). اما : دگر آنکه گفتی ز کار سپاه که در بومها برنشاندم براه . فردوسی . دگر آنکه گفتی تو از خواسته ز اسبان و از گنج آراسته . فردوسی . ◄ (ص ) بیش . باقی . برجای مانده . (یادداشت مرحوم دهخدا) : ای لعبت حصاری شغلی دگر نداری مجلس چرا نسازی باده چرا نیاری . منوچهری . ◄ (اِ) جزر دریا در طرف عصر، و یا مد آن در طرف عصر. (ناظم الاطباء).