دگر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دگر شدن . [ دِ گ َ ش ُدَ ] (مص مرکب ) دگرگون گشتن . تغییر کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). متغیر شدن . (از آنندراج ). به حالی دیگر درآمدن . از حالی به حالی دیگر شدن . تغییر یافتن و حالی به حالی شدن . (ناظم الاطباء). مبدل گشتن . عوض شدن از حالت سابق . بگشتن چنانکه در رنگ و عقیده و زمان و وضع و غیره . و رجوع به دگر گشتن شود : چو بشنید بهرام رنگ رخش دگر شد که تا چون دهد پاسخش . فردوسی . چنین گفت با شوی کای کدخدای دل شاه گیتی دگر شد به رای . فردوسی . مرا نیز روز جوانی گمان چنین بود و اکنون دگر شد زمان . فردوسی . درودی ز من سوی پیران رسان بگویش که گیتی دگر شد بسان . فردوسی . ای روز چه روزی تو بدین زینت و این زیب کز زینت و زیب تو دگر شد همه احوال . فرخی . ای چون گل بهاری خندان میان باغ هر ساعتی چو روز بهاران مشو دگر. فرخی . ز هر بیغوله ٔ باغی نوای مطربی برشد دگر باید شدن مارا کنون کآفاق دیگر شد. فرخی . دگر شوی تو ولیکن همان بود شب و روز دگر شوی تو ولیکن همان بود مه و سال . قطران . جهانا چون دگر شد حال و سانت دگر گشتی چو دیگر شد زمانت . ناصرخسرو. من دگرم یا دگر شده ست جهانم هست جهانم همان و من نه همانم . ناصرخسرو. عشقت چو درآمد ز درم صبر بدرشد احوال دلم باز دگرباره دگر شد. خاقانی . بدل مجوی که بر تو بدل نمی جویم دگر مشو که غم تو دگر نمی گردد. خاقانی . چون نمی سوزی چه شد خاصیتت یا ز بخت ما دگر شد نیتت . مولوی . قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه به شکر یا به شکایت برآید از دهنی . سعدی . قضا به ناله ٔ مظلوم و لابه ٔ محروم دگر نمیشود ای نفس بس که کوشیدی . سعدی . پرسید زمن یار که احوال تو چون است تا حال بر او شرح دهم حال دگر شد. ملا نسبتی (از آنندراج ).