دیدبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیدبان . [ دَ دَ ](معرب، اِ) در اصل دیذه بان و معرب شده است . (از تاج العروس ). دیدب، نگاهبان که معرب است . (از منتهی الارب ). رقیب . (اقرب الموارد). ج، دیادبة. (یادداشت مؤلف ). ◄ طلیعه (فارسی و معرب ): دیدبان المراکب، راهنمای آن . (از اقرب الموارد). طلایه . دیدبان ودیذبان به معنی طلایه ٔ فارسی معرب است . (از المعرب جوالیقی ص ١٤١). در اصل دیذه بان بود و چون معرب گردید ذال بدال تبدیل شد و حرکت آن تغییر یافت . (از تاج العروس ). ادی شیر گوید که مرکب از «دید» بمعنی نگاه و «بان » بمعنی صاحب است . (الالفاظ الفارسیة المعربة).
دیدبان . [ دی دَ ] (اِ مرکب ) (از: دید +بان، پسوند حفاظت ). دیده بان . دیدوان . شخصی را گویندکه بر جای بلند مانند سر کوه و بالای کشتی نشیند و هرچه از دور بیند خبر دهد و او را بعربی ربیئة خوانند. (برهان ) (ناظم الاطباء). کسی که بالای بلندی نشسته آمدن دشمن را می پاید. (فرهنگ نظام ). دیده دار. (جهانگیری ). شخصی که بر جای بلند نشسته نظر در اطراف گمارد و از آمدن فوج دشمن قلعه نشینان را خبر میداده . (غیاث ) (بهار عجم ) (آنندراج ). دیده . دیده بان : فرستاد بر هر سویی دیدبان چنان چون بد آیین آزادگان . دقیقی . سپهدارشان دیدبان برگزید فرستاد و دیده بدیده رسید. دقیقی . روی شاددل با یکی کاروان بدان سان که نشناسدت دیدبان . فردوسی . یکی دیدبان آمد از دیدگاه سخن گفت با او ز ایران سپاه . فردوسی . سپه دیدبان کردش و پیشرو درفشش کشیدند و شد پیش گو. فردوسی . سپه را بدان دشت کرده یله طلایه نه و دیدبان بر گله . فردوسی . بروز اندرون دیدبان داشتی به تیره شبان پاسبان داشتی . فردوسی . چو از دیدگه دیدبان بنگرید بشب آتش و روز پر دود دید. فردوسی . نداند کسی راز و ساز جهان نبیند همی دیدبان در نهان . فردوسی . طلایه نه ودیدبان نیز نه بمرز اندرون مرزبان نیز نه . فردوسی . همان دیدبان دار و هم پاسبان نگهبان لشکر بروز و شبان . فردوسی . دیدبانش اگر رغبت کردی بوسه بر لب زهره دادی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). از بلندیش فرق نتوان کرد آتش دیدبان ز جرم زحل . ؟ (از ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). دیدبان عقل را بربند چشم چشم بندش آنچه میدانی بخواه . خاقانی . برق تیغش دیدبان در ملک و دین ابر جودش میزبان در شرق و غرب . خاقانی . خاص بهر لشکرش بر ساخت چرخ ترک و هند و دیدبان در شرق و غرب . خاقانی . در کمین شرق زال زر هنوز پر عنقا دیدبان بنمود صبح . خاقانی . ♦ دیدبان بام چارم ؛ کنایه از آفتاب است . (انجمن آرا) : دیدبان بام چارم چرخ را نعل اسبش کحل عیسی سای بود. خاقانی . ◄ پاسبان و نگاهبان . ◄ قراول و ربیئه (طلایه ). (ناظم الاطباء). ◄ جاسوس . (آنندراج ) (بهار عجم ) (غیاث ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی