دیدنی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیدنی کردن . [ دی دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دیدن کردن . بازدید. دید و وادید. دیدن . (از آنندراج ) : بشب جمعه کنم دیدنی دختر رز زآنکه میخانه نشین در شب آدینه بود. اختر یزدی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیدنی کردن . [ دی دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دیدن کردن . بازدید. دید و وادید. دیدن . (از آنندراج ) : بشب جمعه کنم دیدنی دختر رز زآنکه میخانه نشین در شب آدینه بود. اختر یزدی .