دیده ور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیده ور. [ دی دَ / دِ وَ ] (ص مرکب ) صاحب دیده . با بینائی . مقابل کور. صاحب چشم . بصیر. بیننده . (یادداشت مؤلف ). بینا. (شرفنامه ٔ منیری ).ابصار، دیده ور گردانیدن . (منتهی الارب ) : گردد ز چشم دیده وران ناپدید اندر میان سبزه به صحرا سوار. فرخی . دیده ور پل بزیر گام کند کور بر پشت پل مقام کند. سنایی . چشمها دیده ور ز دیدارش . سنایی . ◄ (مجازاً) واقف به اسرار. (شرفنامه ٔ منیری ). مطلع. آگاه . صاحب بینش و مرد حقیقت بین . (انجمن آرا) (آنندراج ). درک کننده ٔ امور. واقف به احوال . بصیر: استطلاع ؛ دیده ور کردن خواستن . (المصادر زوزنی ). اظهار؛ مطلع و دیده ور ساختن کسی را. (منتهی الارب ) : زین یپنلو هر که بازرگان تر است بر سَرَه و بر قلبها دیده ور است . مولوی . سنگ ریزه گر نبودی دیده ور چون گواهی دادی اندر مشت در. مولوی . اگر تو دیده وری نیک و بد ز حق بینی دو بینی از قبل چشم احول افتاده ست . سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی