دیده ور شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیده ور شدن . [دی دَ / دِ وَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) واقف شدن . مطلع گشتن . بینا گشتن . اطلاع یافتن . اطلاع . (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن ) (المصادر) (تاج المصادر بیهقی ). عثر. عثور. (تاج المصادر) (ترجمان القرآن ) (دهار). التقاط؛ آگاه و دیده ور شدن به چیزی بی جستجو. (منتهی الارب ). ♦ دیده ور شدن بر کسی ؛ اوفی علیه، اشرف علیه . (زمخشری ) : من چشم ازو چگونه توانم نگاهداشت کاول نظر بدیدن او دیده ور شدم . سعدی . پدرت مرد و با خبر نشدی مادرت رفت و دیده ور نشدی . اوحدی .