دیرساز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیرساز. (نف مرکب ) دیرپیوند. (یادداشت مؤلف ). دیرآشنا : چو این نامه آمد بسوی گراز پراندیشه شد مهتر دیرساز. فردوسی . چنین داد پاسخ که آز و نیاز دو دیوند پتیاره و دیرساز. فردوسی . اگر چه شود بخت او دیرساز شود بخت فیروز با خوشنواز. فردوسی . چنین داد پاسخ به کسری که آز ستمکاره دیوی بود دیرساز. فردوسی . یکی گفت کای شاه کهترنواز چرا گشتی اکنون چنین دیرساز. فردوسی . ♦ اختردیرساز ؛ بخت دیرساز. بخت نامساعد. بخت ناسازگار : برفتند و نومید بازآمدند که با اختردیرساز آمدند. فردوسی . بتاریخ شاهان نیاز آمدم به پیش اختر دیرساز آمدم . فردوسی . ♦ بخت دیرساز ؛ بخت نامساعد : اگرچه بدی بختشان دیرساز به کهتر نبرداشتندی نیاز. فردوسی . ♦ گنبد دیرساز ؛آسمان ناسازگار. دیرآشتی : بدیدم که این گنبد دیرساز نخواهد همی لب گشادن براز. فردوسی .